تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

گل حسرت

با دستانی به مهربانی آفتاب

با نگاهی که سرچشمه های عشق از آن جاریست

خسته و زخم خورده از بی امان دردی که

خم کرده قامت و سر برده طاقتش

ذره ذره می تکد

از غصه رویش حسرت گلی

در باغچه حیاطی که

در هیاهوی یک سکوت محض

دل به سیاهی شب سپرده است 

قطره قطره می چکد

از اندوه روزهای نا باور

از افسون سکه و آهن و پولاد

در روزگار قحطی عشق

غریب زمانه ای که نشسته اند

زندگان بر مزار خویش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

به نام خا لق هستی

 

قلم خمار مي مركب است و تراوش آن

انچه كه مي ماند بر دل اين صفحه شیشه ای 

 

  به یاد جهاد سازندگی و خاطراتی که در خشت خشت آن  باقیست

 

نسل منقرض

 

نازك ساقه اي بودم

 

ازياد رفته در گلداني خاموش

 

كه هزاران خاطره را

 

دربغض خويش مدفون كرده است

 

وچشمانم بي قرار و منتظر

 

در كاوش دستان كودكي

 

كه سر ريز كند

 

دم خورده آب خويش

 

بر پاي ريشه ام

 

شايد رها كند سرپنجه ام

 

ز خاك

شايد كه تيغ آفتاب

 

نگاهي به من كند

 

شايد كه من

 

مسافر بر جا مانده

 

ازقطاري باشم

 

كه از هيچ سفري بر نگشته است

 

چهارشنبه14/11/83خسرو قاسمي

 

 

 

این قصه کوتاه را که نگاهی دارد به ماجرای هولناک بیجه تقدیم می کنم به 

 

دوست عزيزم احمد زندي كه هميشه  مبصر من بوده است

 

مهر و آتش

هميشه وقتي گاري پر از خاكستر را پاي آخوره گلي خالي مي گرد توي غبار سياه رنگي كه اطرافش را مي گرفت غرق روياهاي سبز خودش مي شد و تا سرفه امانش را نمي بريد ترانه هاي مورد علاقه اش را زمزمه مي كرد.

از پاي تپه اي خاكي كه برمي گشت , گوشه ميدان خشت زني , زير سايه دسته هاي جمع شده خشتها پسرش  اصغر از فرط خستگي روي زمين به خواب رفته بود , آفتاب بي رمق غروب از پشت دود غليظي كه از روي كوره آجرپزي به هوا مي رفت اشكال عجيب و غريبي را روي زمين نقاشي مي گرد.

صورت آفتاب سوخته اصغر زير لايه اي از دوده و خاكستر معصوم تر از هميشه مي نمود.

جمع كردن روزي چند هزار خشت خام ميدان براي پسر نحيف و لاغر اندام او كاري آساني نبود. مرد , اما سختيهاي بيشتر را خودش تحمل مي كرد, از صبح تا شب , توي گرماي طاقت فرساي بهار و تابستان كنار لهيب شعله هاي سوزنده آتش كوره پزخانه ميزبان دائمي , دود و خاك و خاكستر بود , وقتي كنار پسرش نشست و به دستهاي كوچك و تكيده او نگاه كرد , تركهاي روي پوست دست پسرش كه مي شد از لابلاي آن سرخي خون را ديد دل مرد را به درد آورد فكر كرد چند روزي مونده به مدرسه ها ديگه اصغر را با خودش نياره – لااقل چند روزي بازي كنه تا خستگي از تنش خارج بشه و اينگونه بود كه مرد فردا روز تنها به سر كارش رفت و خشتهاي ميدان را هم با تمام خستگي كه داشت جمع كرد

فكر خوشبختي و آسايش بچه ها به مرد قوت مي داد , پسر تمام اميد پدر بود ,‌اگر عشق اصغر نبود مرد با اون سن و سال طاقت كاري چنين پر مشقت را نداشت

وقتي از بقالي محل قوطي وازلين را گرفت تا دستهاي بچه اش را چرب كند فكر كرد يك توپ پلاستيكي هم برداره تا خوشحالي پسرش را بيشتر كنه توي راه خونه تازه يادش اومد كه صورت اصغر هم بدجوري آفتاب سوخته شده , كاش يه چيزي هم براي صورتش گرفته بود

اصغر پسر درسخوان و پرتلاشي بود بايد قلم و دفتر هم مي خريد و البسه و لباس هم , بيچاره زهرا خواهر كوچيكه اصغر , تقريبا“ هر روز شلوار كهنه و گل آلود برادرش را مي شست , دم درب خانه كه رسيد , دستش را روي زنگ گذاشت , دلش مي خواست اصغر در را بازكنه , تا عكس العمل اونا در مقابل توپ ببينه – حتما“ خوشحال مي شد و مي پريد توي كوچه براي بازي , اما , نه – اول بايد دستهاي اونا چرب مي كرد , بدجوري شده بود – چقدر اين بچه ها در مقابل گرما و آتش ضعيفند هنوز دستش را از روي زنگ برنداشته بود كه درب باز شد , زهرا اما پيش روي پدر – بابا اصغر – اصغر از ظهر كه رفته نيومده ...

مأمورين پشت سر پسر به راه افتاده اند و او خونسرد ويرانه هاي كوره پزخانه متروكه را مي كاود – اينجا بود سركار – بهش گفتم بيا تا يكدسته بزرگ كبوتر را بهت نشون بدم يكي هم بيار براي خواهرت , تا نزديكي هاي اينجا با خوشحالي اومد ولي بعد دچار دلهره شد .... از ترس مي لرزيد – خيلي گريه و التماس مي كرد , زياد وقت نداشتم , اول باسنگ به سرش زدم و ...

وقتي ديدم هنوز زنده است , بدنش را به آتش كشيدم و سوزاندم تا اثري از او نمونه بعضي وقتها براي اينكه كسي به من شك نكنه , از مادرش سراغش را مي گرفتم كه پيدا شده يا نه آخه پدرش رواني شده , الان يكساله هر روز چند ساعت متوالي با يك قوطي وازلين و يك توپ پلاستيكي روي سكوي خاكي درب حياط مي شينه و به انتهاي كوچه نگاه مي كند ميگه تا دستهاي پسرش را چرب نكنه واونا براي بازي با توپش نفرسته نمي خواد بره خونه .

 

خسرو قاسمي

11 مهر 1383

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |