تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي
ديدن فيلم طلاي سرخ از هنرمند ارزنده كشورمان جناب آقاي جعفر پناهي آن هم در اين روزهاي كه متاسفانه يخش عمده اي از فيلم هاي سينمايي ما را فيلم هاي با سوژه هاي خنثي و بي اهميت تشكيل مي دهد امري دلچسب و خاطره انگيز است هر چند افسوس مي خوري كه به جاي تماشاي اين اثر بر پرده عريض سينما بايد سي دي آن را انهم با كيفييتي ضعيف  با سختي تهيه  و صداي نامفهوم آن را توام با تصوير نامطلوب تحمل كني ....فيلم تنهايي  آدم هاي  مهجوري است كه در انتها  و در برخورد با بي عدالتي ها و  سر خوردگي هاي اجتماع  به ضد قهرمان تبديل مي شوند  و الحق كه در این زمينه جامعه ما چقدر پتانسيل بالاي را دارد......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 

سر گشته عشق تو شدم چاره من سازنکردی

مجنون شدم و این دل پر سوخته را ناز نکردی

شیدا صفت از غربت و در حسرت وصلت

من سوختم و درب می و می کده را باز نکردی

خسرو قاسمی ۱۷/3/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

۱۴خرداد سال گرد رحلت امام عاشقان و مقتدای عارفان و سالک الی الله برمریدان و پیروان افکار و اندیشه های ناب ان روح قدسی تسلیت باد غزل جامه دران ان حضرت تقدیم به همه عزیزانی که در هجر رخش سوخته اند

 

 

 

 

من خواستار جام می از دست دلبرم

این راز با که گویم و این غم کجا برم

جان باختم بحسرت دیدار روی دوست

پروانه دور شمعم و اسپند اذرم

پرپر شدم زدوری او کنج این قفس

این دام باز گیر تا معلق زنان پرم

این خرقه ملوث و سجاده ریا

ایا شود که بر در میخانه بر درم

گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای

مستانه جان ز خرقه هستی در اورم

پیرم ولی به گوشه چشمی جوان شوم

لطفی که از سراچه افاق بگذرم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

باختم  باختم زندگی را

 

در جدال نفس گیربا غریب زمانه ای که

درنگ نکرد در کشتن حتی لحظه ای

و می بارورم تنهائی را

در روزگاری که درو شد

سا قه های نو رسته ای که

هنوز باورشان به خاک بود و

امیدشان به رستن

می نشینم در انتظار

در قاب خسته و خیس پنجره ا ی که

ضرباهنگ بارانی تند

در بهاری که نه بوی گل داردو نه نغمه بلبل

ببوسدگونه هایم را      

تا پنهان شود اشک هایم

اشک های که می بارد همپای آسمان   

ابر می بارد و من می بارم

او تا سپیده فجر و من

تا سیاهی شب .

خسرو قاسمی ۶/۳/۸۴                     .       

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

دوم خرداد چنان مظلومانه آمد و رفت که گوئی اصلا وجود نداشته است با آنکه هشت روز قبل مطلب خدا حافظ گل یاس را برای خاتمی عزیز نوشتم  ولی احساس می کردم چیزی در درونم می جوشد و غم سنگینی سینه ام را می فشارد  نا گفته بسیار بود و حق خاتمی نیز... مطلب زیبا و تاثر برانگیز نبوی را در وصف خاتمی چندین بار مرور کردم  گریستم  همچون بارانی که هم اینک بر قاب پنجره خانه ام میزند کاش فرزندان در فردای تاریخ این مملکت از ما نپرسند که با او چه کردیم......بخش های از این مطلب را برایتان آورده ام

خاتمی، اشک ها و لبخندها، سیدابراهیم نبوی

 

هشت سال گذشت. هشت سال طوفانی از دوم خرداد گذشت. گاه چنان دور به نظر می آید که انگار این هشت سال را به بیست سال زیستیم، نه زیستیم که رنج کشیدیم، نه رنج کشیدیم که گویی هزار بار مردیم و زنده شدیم. گاه چنان نزدیک به نظر می رسد که انگار همین دیروز بود. همین دیروز بود که خون گرم امید به تن شاداب و جوان جامعه ما دوانده. خاتمی خندید. خنده اش شکوفه شد. خنده اش نه فقط با دهانش که با چشم هایش، با تمام پوست صورتش، این خنده شیرین در دوربین تاریخ ایران ثبت شد. هشت سال گذشت از آن همه شادمانی و از آن خنده طلائی. حالا دیگر سالهاست که دیگر خنده خاتمی را ندیده ایم

امروز سالگرد همان دوم خردادی است که مبدا تاریخ اکنون مان شد. امسال هم دوم خرداد رسید، اما، همچون سالروز ازدواجی ناموفق و شکست خورده. نه به یاد تو ماند و نه به یاد من. نه بسته ای روی میز گذاشتی تا بگویی که دوستم داری، نه برایت هدیه ای گرفتم که بگویم دوستت دارم. نه شمعی به یاد آن روز روشن شد، نه شیرینی ای در کام مان نشست به یاد خاطره شیرین آن روز. بی خنده و بی شادی و بی خاطره. امروز هم مثل همه روزها می رود تا صبح با خمیازه ای کسالت آور انتظار شب را بکشد، بی آنکه با روزهای دیگر هیچ فرقی داشته باشد.
بغضی در گلو مانده است، شاید شانه ای کم داشته باشی تا گریه کنی...........................................

صندلی قدرت در سرزمین ما همیشه اولین قربانی اش روح مردی بود که بر آن نشسته بود. گویی جانوری مهیب و روح خوار در آن صندلی نهان شده بود تا شرافت و پاکی هر صندلی نشسته قدرت را بگیرد و او را به پلیدی و ناپاکی دچار کند.
هشت سال پیش ما پاک ترین روح ممکن را بر صندلی نشاندیم. خاتمی در این هشت سال می توانست بی حرمت شود، می توانست رودرروی مردم بایستد، می توانست سووال نکند و پاسخ ندهد. می توانست قدرت و ثروت بخواهد. می توانست همچون همه قربانیان این صندلی نکبت و شوم دیگران را خفه کند و از بودن و ماندنش شادمان باشد، اما خاتمی چنین نکرد. خاتمی علیرغم همه آن کارهایی که نکرد، اما کاری کرد که در تاریخ قدرت ایران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شریف ماند. فقط روز دانشگاه را در یک سال قبل به یاد بیاوریم که هر کس از آن دانشجویان هرچه خواستند به او گفتند و خاتمی شرافتمندانه پاسخ شان داد. همین یک روز برای همه تاریخ هشت سال حکومت خاتمی کافی است.

اینک من شادمانم. شادمانم که برای یک بار هم که شده یک نفر بر صندلی قدرت نشست و شرافتمند ماند. من به عنوان نویسنده ای که هفت سال از این هشت سال را یا در زندان گذراندم یا به دادگاه رفتم، یا در اضطرابی مدام بودم یا سرانجام وطنم و خانه ام را از دست دادم و به غربت ناچار شدم، تمام این رنج های بزرگ را به شادی باقی ماندن شرافت و بزرگی خاتمی می بخشم. از آنچه در این چند سال به جسارت بر قلمم رفته است از او عذر می خواهم. فاش می گویم که تصور نمی کنم تا سالها بعد هرگز صندلی قدرت در هیچ حکومتی در ایران انسانی بزرگتر از خاتمی را شاهد باشد.

25 روز دیگر خاتمی از روی صندلی ریاست جمهوری برخواهد خواست و کسی دیگر از میان همه آنها که نام شان را می دانیم روی این صندلی خواهد نشست. چشم مان را ببندیم و هر کدام از آنها را روی این صندلی فرض کنیم. تازه می فهمیم خاتمی چقدر برای این صندلی بزرگ بود و دیگران چقدر در قیاس با خاتمی کوچکند. حتی می خواهم بگویم از میان همه آنها که موجودند و نه ممکن، از تمام بزرگان ایرانی که در سراسر جهان هستند و ممکن است فرض کنیم می توانند روی صندلی قدرت بنشینند، کدام شان به بزرگی و شرافت در اندازه های خاتمی هستند؟

تا چند روز دیگر جای خالی خاتمی را شاهد خواهیم بود. پس از آن خواهیم فهمید که شرافت خاتمی از اندازه های سیاست ایران بسیار بزرگتر بود و هست و خواهد بود.

سید ابراهیم نبوی
دوم خرداد 1384


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  |