|
|
|
|
|
تشنه ترین ترانه ام
برای جرعه ی صدات خاموش ترین قصه ها برای خوندن لبات منتظرم سحر بشه دوباره با صدای پات
مي خوام كه بارون نزنه
از ابرهاي توى چشات
قناری باغ دلم آخ که چه بی هوس شده چهچه ی بلند او زخمی این قفس شده بغض نشسته تو گلو
مثل حباب آ رزو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
پیامبر(ص):
هر وقت می خواهم بوی بهشت را استشمام کنم فاطمه را می بوسم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
من با هیچ قصه ای نخوابیدم ولی با خیلی ازقصه ها بیدار شدم مترسک نفس عمیقی کشیدو خودش را روی خاک مرطوب پای درخت ولو کرد سرش را آهسته به تنه درخت گذاشت آب دهانش را فرو داد و بعد به روزنه های نوری که از لابلای شاخه های پوشیده از برگ درخت به زمین می رسید خیره شدباغ سرسبز مقابل او حس خوشایندی را در دلش ایجاد می کردچند لحظه تو حال خودش بود که صدای قار قار چند کلاغ ذهنش را آشفته کرداز جا پرید و به سمت خرت و پرت های توی خورجینش رفت لباس های مندرس و رنگارنگی را بیرون ریخت و با حوصله با چوب های که از قبل آماده کرده بود یک مترسک بزرگ آماده کرد وآن را درست وسط باغ روی بلندای خاکی که گاهی از روی آن به دوردست ها خیره می شد نصب کرد حالا پیرمرد دوباره زیر سایه درخت خسته تر از قبل نشسته بود و این بار به جای سایه آفتاب بالای سرش نگاهش را دوخته بود به مترسکی که انگار درست خود او را زیر نظر گرفته بود چشم های پیرمرد آهسته روی هم افتاد .و صدای خس خس سینه اش آرام آرام بلند شد هنوز چند لحظه ای از خوابیدن پیرمرد نگذشته بود که با اشاره مترسک کلاغ های که پشت تپه ها کمین کرده بودند خودشان را به باغ پیرمرد رساندندو..... شاید از صدای قهقهه مترسک بود که پیرمرد از خواب پریدپیشانیش از دانه های ریز عرق پوشیده بود آب دهانش را به سختی فرو داد نگران به باغ خودش نگاه کرد مترسک اما با کت کهنه پیرمرد بر تن هنوز به او می نگریست. خسرو قاسمی14/4/84 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه ای کوتاه از شهرزاد (نویسنده و بازیگر)
....از يک کارگری که سواد نداشت شنيدم خسته ميگفت: «دلم برای مادرم تنگ است.» ما به مرغهای بيشماری که فقط يک خروس مريض داشتند نگاه ميکرديم. کارگر رفت و ما مانديم و بازيمان را ادامه داديم. جمعه بود.
غروب شد که کارگر توپ بازيامان را گرفت و پس نداد. همه ما بوديم و يک توپ. همه کارگر بود و يک مادر. مادرش از صدای توپ بيدار شده بود. مادرش مريض بود. از باغچۀ خانهشان در لابلای گلهای آب نداده، به يک قارچ برخورده بود. خورده بود و مريض شده بود. ما بايد صبر ميکرديم تا مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازيمان را ادامه بدهيم.
زمستان شد. از مدرسه تا غروب راهی نبود. ما را غم ميگرفت. وقتی از مدرسه بيرون ميآمديم که بعضی از چراغها روشن بود. برادر کارگر که گندم داشت، داسش را کارگر خسته درست ميکرد. همه فکر ميکرديم شايد توپ ما با داس پاره شود.
بهار شد. کارگر خسته تمام مرغها را کشته بود. مانده بود خروس مريض و يک مرغ که فقط شانس زنده بودنش اين بود که تخم ميکرد. من يکروز از خدا خواستم که مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازی کنيم. عصر تعطيلمان کردند که تابستان شد و گفتند سه ماه ديگر بيائيد. ما ذوق کرديم. کارگر با چکشش داشت يک پرچم سياه به در خانهشان ميزد. کوچه پر از زنهای چادر سياه بود.
خدا مادر کارگر خسته را گرفته بود تا ما بازی کنيم. برادر کارگر خسته که زارع بود نشسته بود کنار ديوار داسش هم در دستش بود و به آن يک دستمال بسته بود که در دستمال نان بود. ما بيخود خيال کرديم در دستمال توپ است. فقط خروس مريض در کوچه بود و يک پرچم سياه. . .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا هم می آید مثل امروزی که آمدست و می رود ومن هیچ چشم داشتی به او ندارم آنگونه که به دیروز نداشتم با آینه در ستیزم که بازتاب چهره خسته من است واز جمع گریزانم که قاتل تنهایی است می نشینم در اتاقی مشرف به کوچه ای زخمی و کم عبور تا بنگرم به گام های لرزان مردمی که با خویش نجوا می کنندو گاه با سایه خود مباحثه می روند در خطوطی ناموزون همچون سیاه مشقی کودکانه بر بستر ی سفید با سایه های ازخیال چون نقش های از ابر آسمان بر زمین درغروبی غبار آلود در هوای دم گرفته چون پاییز که باد سمفونی کهنه آن را نشخوار می کند خسرو قاسمی 2/4/84 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||