تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

چند روزيست در به روز نمودن وب لاگ دچار تنبلي شده ام

 

و اين البته دلايلي دارد كه در اين مجال نمي گنجد نه اينكه حرفي نيست كه هست

 

ولي حوصله بيانش نيست

 

چند روز پيش در اخبار تلويزيون شنيدم دانشمندان در پي يافتن راهي هستند كه

 

خاطره هاي تلخ را از مغز انسان ها پاك كند

 

اي كاش علم پر شتاب بشري زودتر به اين دانش دست مي يافت تصورش را بكنيد

 

روزي كه هيچ كس خاطره تلخ و غم انگيزي را در سر نداشته باشد دنيا چه رنگي

 

خواهد بود

 

كاش مي شد خوي و خصيصه هاي حيواني روح بعضي از آدمها را هم از فطرت

 

غبار گرفته انها پاك كرد قطعا زندگي در دنيايي كه حرص و آز و حسادت و غرور

 

تكبر خودپسندي و خود خواهي در آن جايي ندارد هر رنگي باشد رنگ امروز ما

 

نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

چند روز سفری نا خواسته به شمال کشور مرا در به روز نمودن وب با مشکل مواجه کرد

 

  ضمن تبریک اعیاد شعبانیه و روزهای عزیزی که در آن قرار داریم فعلا این دو بیتی را

 

 تقدیمتان می دارم تا بعد با عکس و گزارشی از سفری کوتاه...

 

سینه از تنگی رها کن با نگاهی ای صنم

 

پرده را بر رخ مکش آواره مجنون منم 

 

گر بسوزی تار وپود و استخوانم با فراق

 

هر کجا آتش ز خاکستر بروید آن منم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

سه سال از خاموشی ماندگارترین و جاودانه ترین مردآواز ایران فرهاد گذشت افسوس بر آنان که هنرمندان راستین جامعه خویش را پس از مرگ می شناسند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

یک عمر دنبالت بودم  شاید هم  تو دنبال من بودی نمی دانم فقط می دانم بودم

 

یا بودی توی تمام لحظه های که گذراندم لحظه های که مثل باد رفتند و حالا از

 

آنها هیچ نمانده جز یک عالمه عکس های رنگ و رو رفته . توی تمام عکس

 

های قدیمی من تو هم هستی هیچکس ترا نمی بیند ولی من می بینم که

 

ایستاده ی  ولی به جای دوربین فقط به من نگاه می کنی  از پنجره به آسمان

 

 

 نگاه می کنم اصلا رنگ ان روزها نیست  یادت هست چقدر به آسمان نگاه می

 

کردیم  روی پشت بام کاهگلی خانه مان تو هم بودی اینقدر به ستاره ها و آسمان

 

 زل می زدیم  که خوابمان می برد  تو توی خواب های من راه می رفتی و مرا

 

سوار شانه های  بابا تاریخ و ننه جغرافیا می کردی تا تمام شهرها را دور بزنم

 

سفر من با رویا های که تو برایم نقاشی می کردی شروع می شدتا وقتی که

 

 دوباره چشمهایم را باز می کردم ..  کوچه های قدیمی مان را یادت  هست  که

 

با اولین برف زمستان آغوشش را با یک مخمل سفید برایمان باز می کرد خیا

 

 بانها را به یاد داری همان ها ی که مدام بوی غربت می داد وتو هر روز در کنار

 

 من آنها را بی  مقصد طی می کردی ...  کوه های شهر را با تو بالامی رفتم

 

وقتی مثل نسیم بهاری توی سینه دشت رها می شدم تو هم درست کنار من می

 

دویدی  کنار رودهای آب  توی عمق آواز  پرنده ها توی بیشه کوچک روستا که

 

 با درخت های بلندش قد می کشیدیم تا جایی که دستمان به ابرها می رسید

 

همه جا بودی یادت هست  چقدر  لذت می بردیم ازدویدن روی ابرها تو همیشه

 

 ساکت بودی ولی من حرف های تو را می شنیدم گاهی توی چشمان من می

 

 نشستی  و بعد آرام جاری می شدی نمی دانم چرا  گاهی با حنجره من داد می زدی

 

 ولی کسی صدایت ر ا نمی شنید گاهی می آمدی کنار من حتی در آغوشم ولی

 

هیچکس ترا نمی دید

 

سنگ صبور من بودی پا به پای من اشک می ریختی درست همانگونه  که با من

 

 می خندیدی نمی دانم چرا آرام آرام از تو دور می شدم دیگر کمتر می آمدی یا

 

 اینکه من کمتر ترا می دیدم  نفهمیدم تو نبودی یا بودی و من نبودم من

 

 

فقط به یک خواب طولانی رفتم بی تو و  وقتی بیدار شدم مثل بچه های که نیمه

 

 شب از تشنگی بها نه می گیرندسراغت را گرفتم تو اما نبودی نمی دانم چرا 

.

 

 نفهمیدم چقدرزمان سپری شد   یک سال ده سال ......عاشقا نه ترین 

 

 نگاههایت به من ازدرون آینه بود رفتم سراغ آینه اما تو نبودی حتی من هم

 

نبودم حا لا دیگر باور کردم که گم شدی  کجا نمی دانم توی کوچه خاکی محل 

 

 توی همان خیابان غریب توی بیشه یا ..دشت یا توی کوهها اصلا تو گم

 

شدی یا من .. حالا من  فقط به اسمان نگاه می کنم.اسمان  اصلا رنگ آن روزها

 

نیست ولی من دارم به آن نگاه می کنم باید دوام آورم تا وقتی که  تو پیدا شوی

 

 یا یکی بیا ید و مرا  پیدا کند    ...

 

خسرو قاسمی۶/۶/۸۴ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

بیاد فروغ و پری کوچک دریا

 

koja

 

من ماهی قرمز کوچکی را می شناسم

در تنگی کوچک

در طاقچه خانه ای قدیمی

که پنجره ای رو به دریا دارد

و می بینم که هر روز

با طلوع آفتاب چشمانش را به دریا می دوزد

وتا غروب آرزو هایش را

به وسعت دریا نقاشی می کند

و چون باران به قاب پنجره می خورد

از شوق می گرید

خسرو قاسمی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |