|
|
|
|
|
ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد به هر کجا که خواست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
ما مردم خوشبختی هستیم وقتی می توانیم پای تلویزیون بنشینیم وبلند و با صدا بخندیم به مردم بالا و پائین ده برره ما مردم خوشبختی هستیم چرا که هاشم وخانواده اش از ما هستند از تبار ما وازنژاد ما و عباس می تواند با سادگی اش شکم های برآمده از چربی را ما ساژ دهد وژیلا ازعشق قدیمی مشهدی قربان حسابی ریسه رود یاد صمد آقا به خیر چقدر ما مردم خوشبختی هستیم وقتی از ایوان بانک ها یمان ماشین سبز می شود تا با دیدن آنها سرگرم شویم
و کاچیران برایمان خانه می سازد با کلیدی از طلا که در قصه های مادر بزرگ می شنیدیم و بوی برنج تبرک صفحه تلویزیون مان را پر می کند ما مردم خوشبختی هستیم که هنوز از یاد نبرده ایم خندیدن را هر چند در باغچه خانه ما
مدام گل های حسرت شکوفه دهد
خسرو قاسمی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نداشتم واینک ایمان دارم که زخم دشنه یاران را
هیچ مرهمی چاره ساز نیست که تیغه این دشنه برتن است و زهر آن برجگر باید که سر برید رویاها را در روزگاری که قاصدک ها هم واژه های مهر را به مقصد نمی برند
خسرو قاسمی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
برای علیرضای عزیز و دلتنگی های پاییزی عمرش
دلم از غربت ستاره سوخت ..دلم در غروب ستاره ماند......
همچنان بي حوصله ام و دستانم. را گويي تار هايي از جنس سكون در تنيده است آخرين مطلب دوست عزيزم عليرضا با عنوان پاييز عمر من تنها مطلبي است كه دوبار با ولع مي خوانم واژه ها در كلام عليرضا بر آمده ازدل و لاجرم حك شده بر آنندمي شود با كلمات ناب و بكر او نرد عشق زد و دل ريش را با مرهمي از جنس عشق تسلي داد....علي رضاي عزيز واژه ها را در مذاب شوريدگي خويش چنان جلا مي دهد كه شعاع نوراني آنها به تاريكترين روزن خيال آدمي هم سر زده و نو ر مي تاباند كاش علي رضا بداند كه هرچيزي با خرابي و سوختن از ارزش خواهد افتاد جز دل كه چو خراب افتد و شعله ور شود تازه به ارزش واقعي خود خواهد رسيد نمي دانم از كدام قبيله اي و بركدام صراط قدم نهاده اي اما اگر در گذر از بيابان تفتيده اي كه شبنم زده از باران بهاريش مي پنداشتي به چشمه زلالي رسيدي كه لهيب سوزان يك دنيا كوير را به مهماني خنكاي خويش مي خواند و يا اگر به تك درختي رسيدي كه بستر شاخسارش را به خستگي دل رهگذران مي بخشيد و اگر مست از تماشايي هم آغوشي گل با نغمه هاي دلدادگي هزار دستان در سكوت خلوت وصل شدي مرا هم به ياد آر كه هزار سال است در كوره راه هاي بي انتها به دنبال كسي مي گردم كه روزي روزگاراني يارانش خسرو صدايش مي كردند خسرو قاسمی۶/۷/۸۴ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||