تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي
 

باز خوانی ...با تو می گویم برای این روزها

 

هيچ تراژدي غم انگيز تر از آن نيست كه انسان براي اثبات وجود خويش در تقلاي

 

 نفي وجود ديگران باشد

 

مع الاسف اين تراژدي هر روز در گوشه و كنار ودر مقابل چشمان ما به وفور 

 

 يافت مي شود

 

آدمها هر چقدر حقير تر باشند بيشتر در گرداب مهلك اين معضل اخلاقي گرفتار ند

 

 به نظر من مهمترين عامل در شيوع اين آفت غالبا قرار گرفتن آدمها در نقش ها و

 

 موقعيت هاي است  كه هيچ تناسبي با قابليتها و توانائي هاي فردي آنان ندارد

 

آدمهاي ضعيف النفس در مواجهه با افراد موثر تر از خود مي كوشند با تخريب و

 

 كمرنگ كردن تلاش ديگران مشكلات و ناتواني خود را پوشش و يا بسط دهند

 

طبعا در مبارزه و جدال براي زندگي هيچ كس طالب باختن نيست

 

اما هر بردي هم برد نيست گاهي يك شكست ظاهري شيرين تر از پيروزي كاذبي

 

است  كه براي بدست آوردنش بهاي بيش از حد آن پرداخت شده است  به اعتقاد

 

 من مجهول و مهجور ماندن از چوب حراج خوردن بر تر و شايسته تر است

 

عزیزی گفته: گاهي سكوت گوياتر از تكلم و فرياد است و گاهي نبودن روشنترين

 

 دليل حضور....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 

برای پدرم...

 

وقتی از حیاط مشترکمان به طرف خانه پیچید دخترش

 

 

را دید که آرام آرام گریه می کرد آقا ماشاالله که صاحب چندین فرزند

 

 قد و نیم قد دختر بود  بد جوری توی بستر بیماری افتاده بودعصر که

 

 به آقا ماشاالله سر زد تنش را  خیلی نحیف و رنجور دید به سختی

 

 چشمهایش را باز می کرد وقتی دست آقا ماشاالله را توی دستهایش

 

 گرفت از زمختی و ترک های سر انگشتان پیرمرد دلش ریش شد آب

 

 دهان آقا ماشاالله به سختی فرو میرفت  دخترانش رنگ پریده و

 

 غمگین روی دار قالی نشسته بودند فقط صدای گاه  به گاه کوفتن  رج

 

 های قالی بود که ناله های خفیف آقا ماشاالله را در فضا محو می

 

 کرداز چهره همسر آقا ماشاالله هم جز اندوه و غم چیزی  نمی بارید

 

آقا ماشاالله هیچ نداشت نه زمینی  نه باغی و  نه سرمایه ی که بشه

 

 با آ ن زندگی را درست و حسابی اداره کرد  مالکین و زمینداران خرده

 

 پا چشمشان به بارش آسمان بود و رعیت جماعت به خرمن محصو ل

 

 اربابان تو فصل پاییز.

 

وقتی از خانه آقا ماشاالله به خانه اش آمد چیزی گلویش را فشار می

 

 دادروی قفسه سینه اش احساس سنگینی می کرد. سر شب که سجاده

 

 نمازش را پهن کرد آنقدر دل شکسته شد که بی اختیار گرمی ملایم

 

 اشک هایش را روی صورتش احساس کردصدای هق هق گریه اش

 

 اینقدر بلند شد که همسرش نگران درب خانه را باز کرد تا ببیند چه

 

 اتفاقی افتاده… الله مراد دستهایش را به

 

 

بالا گرفته بود ودر حالی که شانه هایش از شدت گریه بالا و پایین می

 

 شد ناله می کرد.. خدایا جانی را به جای جانی قبول کن بچه های آقا

 

 ماشاالله کوچکند اگر عمرش به سر آمده مرا به جای او ببر.

 

 

آقا ماشاالله مدت کوتاهی بعد در آن زمستان سرد از بستر بیماری

 

 برخاست و  درست چند هفته بعد در دومین روز نوروز الله مراد پسر

 

 بزرگش را صدا زد تا مادرش را برای گردشی کوتاه به کنار درختان

 

 حوالی آبادی ببرد و خود ازاتاقش بیرون آمد و در کنار تک درخت

 

 حیاط کوچکمان تکیه به درخت داد و لحظاتی بعد چشمانش به روی

 

 هم افتاد  پدرم مرد درست روزیکه زمین در حال زنده شدن بود

 

خسرو قاسمی5/10/84

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  |