تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

  شکوه یک اعتراض

روزنامه ای دانمارکی در اقدامی ناپسند در قالب یک کاریکاتور به ساحت مقدس پیامبر اسلام(ص) جسارت می کند مسلمین جهان در اقصی نقاط دنیا خود جوش به حرکت در آمده با حضور در مقابل سفارتخانه کشور دانمارک اعتراض خود را اعلام می دارنداین حرکت اعتراضی که از قضا وحدت عمل جذابی را بین مسلمین اعم از شیعه و سنی ایجاد کرده در کشور ما هم با کمی تاخیر و البته چاشنی دولت زبانه می کشد جای تعجبی هم نیست دولت اسلامی باید به مسئله ای چنین حساس باشد اما آنچه که قابل توجه می نماید شکل و شیوه این اعتراض در قالب بیانی آن است به نظر من پرچم همواره نماد ملت ها بوده تا دولت ها عمر دولت ها کوتاه است لیکن پرچم بعنوان یک سمبل ملی و شناسنامه ای تصویریمتعلق به مردم کشور هاست شاید بتوان از آتش زدن پرچم کشورها در اعتراض به سیاست های استعماری آنان به عنوان سر ریز خشم مردمی اغماض کرد اما ترسیم پرچم کشورها روی تن حیواناتی مثل سگ و الاغ و رژه بردن آنها در سطح شهر اقدام پسندیده ای در دفاع از رسول گرامی اسلام نیست .آیا بهتر نیست شکل رفتار و کردار ما در دفاع از پیامبر گرانقدر اسلام نشات گرفته از آموزه های اخلاقی آن حضرت در برابر مخالفانش باشد پیامبری که به شهادت تاریخ با حسن خلق و سیره و منش رفتاری خویش بیش از شمشیر در نفوذ اسلام و گسترش دین در قلوب جاهلین عرب در آن سرزمین خشک و بی حاصل موفق بوده است من دست آن جانباز عزیزی را که در اعتراض به این عمل با حضور در کنا ر سفارت دانمارک تمثال حضرت مریم را با شکوه نقاشی می کند می بوسم و آرزو می کنم شبکه های خبری جهان  قابلیت به تصویر کشیدن چنین اعتراضی شکوهمند را داشته باشند

خسرو قاسمی۲۸/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

برای خسرو و دل شوره های مداومش

امشب خسرو دوباره  زنگ زد

صحبت ها گل انداخت

از شعر ،سینما

وکمی هم خاتمی .

من گفتم تنهایی بیداد می کند

او گفت: عاشق ترین آدم ها همیشه تنها یند

 ---- ----

سحر با رنگ دلفریبش

از دیوار اتاقم بالا خزیده است

من تنهایم....

عاشق ترین نیستم

اما بغضی به وسعت اندوه قلب دوست

وامانده در گلویم

 *

یک قطره اشک

بدرقه راهت

مردی که ایستاد

اما به مقصد نرسید

احمد حامد ۲۲/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 


اين روزها كه به تاسوعا و عاشوراي حسيني نزديك مي شويم به جد احساس مي كنم در معرفي امام حسين و نهضت او چقدر كم كاري شده است همه ما عاشق امام حسينيم اما عشق به تنهايي اگر از جوهره معرفت خالي باشد ارزش چنداني ندارد هر چند خيلي از مااز همان ابتداي تولد مان و از چشيدن قطره هاي اشكي كه از ديدگان مادربر گونه هايمان چكيده نمك گير شيعه و مظلوميت هاي ان در طول تاريخ بوده ايم اما بايد بپذيريم كه بر اثر نفوذ تفكر تشيع صفوي كه به مرور و موريانه وار اعتقادات و تشيع راستين علوي را مورد هجوم قرار داده به جاي شناخت و معرفت به دين و ائمه به حب و عشقی احساسي و بي ريشه پرداخته ايم درميان امامان شيعه امام حسين(ع) از مظلوميت و غربتي خاص برخوردار است نحوه شهادت اين امام همام همراه با برادران فرزندان و ياران همراهش با همه جلوه هاي بديع و ماندگار وايثار گرانه اي كه در ميدان جهاد آنان رخ نمود و از سويي ديگر درنده خويي و قساوت قلب مهاجمان و سپاهيان روبرويش تراژدي غمباري را رقم زده كه نسل به نسل و سينه به سينه روايت شده و هرگز غبار كهنگي و تكرار بر خود نگرفته است هرچند به مرور متاسفانه عمق و اصالت دروني اين حركت فراموش و يا مسخ شده و توجه به اشكال ظاهري و احساسي و پرداختن به حب و محبت امام حسين از منظر اينكه فرداي قيامت شفيع گناهان مسلمين خواهد شد باعث گرديده تا عليرغم اينكه روايت امام حسين در بسياري از مناسبت ها و خصوصا در دو ماهه محرم و صفر مدام بر قلب و گوش ما مي بارد ليك کمتر سخنی ازآرمان گرايي و عدالت طلبي و اركان شكل گيري اين قيام قالب شكن برایمان بازگو می شود براي اثبات اين حقيقت تلخ تنها كافي است به محفوضات خویش رجوع كنيم اگر حادثه كربلا را در نيمروز اول عاشورا از ذهن خويش جدا كنيم دامنه شناخت ما از مابقي عمر گرانبار امام حسين در پنجاه و هفت سال زندگيشان چقدر خواهد بود چرا بايد دامنه رفتار شناسي ما از امام حسين (ع) تنها به صبح تا عصر عاشورا محدود باشد آيا ديگر لحظه هاي عمر امامان شهيد ما نقشي بر اذهان و انديشه ما گذارده است سطحي انگاشتن قيام امام حسين و حركت احساسي مدار خارج از محدوده عقل و منطق باعث دور شدن شيفتگان حضرتش از اصل و اساس واقعه و مشغول شدن به فروعي است كه در برابر اصالت و منشا اين حركت الهي نقش چنداني ندارد مبادا عظمت و بزرگی این حرکت ماندگار در تاریخ شیعه را محبوس کوچکی فکر و اندیشه خویش سازیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

                                                       وارث

چند تا از استکان های چای را که چیده بود توی سینی برداشت و یکی یکی جلو بچه ها گذاشت نگاهی ملتمسانه به آنها کرد - بخورید بخورید هوا سرده بعد استکان چای خودش را برداشت و بلند شد رفت سراغ آینه- همینطور که چای خودش را هورت می کشید عبور ان را از گلوی لاغر و چروکیده ش نگاه کرد زل زد به چشماش تو آینه نگاهش روی صورتش سر خورد پایین – پر بود از چین و چروک نگاهش را دوخت به سرش مو های سرش هم مثل پشمک زیر روسری رنگ و رو رفته پف کرده بود استکان چای را گذاشت توی طاقچه و آرام آرام دستش را روی شکمش کشید حرکت خفیف بچه اش را حس می کردآب دهانش را فرو دادو آهسته گفت: باید مواظب باشم می ترسم محمد چیزی تو ی خوراکم بریزه چشم دریده هیز- دیدید – دیدید بچه ها اون روز چطوری با کوکب خانم گرم گرفته بود - بچه ها اما نه جواب دادند و نه لب به چای زدندبی بی خورشید استکان خالی را توی دستش گرفت و امد کنار پنجره که مشرف بود به باغچه حیاط- نگاه سردش را به باغچه انداخت درختان انار در چهار گوشه اون لخت و عور کز کرده بودند ودو تا تنه در هم پیچیده مو قدیمی و کهنسال باغچه مثل یک مار تنومندروی داربست چوبی پیچ خورده و روی حوض کوچک و لب پرید ه باغچه را پو شانده بودچند لحظه به جریان کم آبی که از شیر آب به حوض می ریخت خیره شد صدای فیش فیش عبور آب از شیر فرسوده با صدای شو هرش محمد همراهي می كردکه ناله وار صدا می زد:

خورشید – خورشید...

بی بی اما نگران بچه ها چشمهاش را بست و با بغض صورتش را بر گرداند

                                                  ********

صدای فیش فیش عبور آب از سر شیر قدیمی و فرسوده ای که لوله آن با کلی پارچه های رنگارنگ قنداق شده بودمثل صفحه گرامافون قدیمی که سوزنش گیر کرده باشه آهنگ ملال آوری را می نواخت پیرمرد با زحمت و حال ناخوش کور مال کور مال آمده بود کنار حوض- شیر آب را کمی بیشتر باز کرده نیت نماز صبح را توی دلش ریخت و با صلواتی که زیر لب می گفت چنگش را پر آب کرده و. زده بود توی صورتش- عجب آب سردی بود توی اون سوز سرما احساس کرد آب توی صورتش یخ زد و ماسید لرز عجیبی توی دلش افتاد. با زحمت وضو گرفت حالا دیگه تمام اجزایی بدنش می لرزیدبا عجله بلند شد تازودتر بر گرده توی منزل – سرش را که بلند کرد محکم کوبید به گره زمختی که روی تنه مو مثل یک غده بد شكل روئیده بود جلو چشمان پیرمرد سیاه شد سرش گیج رفت و مثل یک تکه پارچه روی قسمت افقی لوله آب آویزان شد نای بر خواستن نداشت با ناله های خفیف زنش خورشيد را صدا زد جوابی اما نمی آمدعبور گرم خون را روی صورتش حس می کرددستش را به سختی روی سرش گرفت و صاف گذاشت جای كه خون گرم از آن جاري بود جاي شكستگي توی سرش را گود انداخته بود دلش از حال رفت لرزی شدید وجودش را فرا گرفت بی اختیار دستش از روی سرش رهاشد پایین جوری که سیم سمعکش را هم برید حالا پیرمرد صدای ناله های خودش را هم نمی شنید خونیکه از سرش به داخل حوض می ریخت در تلاقی با آب - باریکه کوچکی از خون ابه را تشکیل می داد و بی صدا خارج می شدسکوت بود و سرما و پا های نحیفی که هیچ نای ایستادن نداشت با تمام توانش سرش را به سمت پنجره بر گرداند همسرش پشت پنجره بود چون مجسمه ای بی جان که با چشمانی سرد شبح وار به او می نگریست....

خورشید –خورشید..

بی بی اما نگران بچه ها چشمهاش را بست و با بغض صورتش را بر گرداند

*******************

 بی بی خورشید دستش را توی خاک های نرم و تازه گور فرو کرد مرثیه خواند و گریه کرد گریه کرد و مرثیه خواند بعد یک مرتبه ساکت شد خیره شد به آسمان برف به آرامی شروع به باریدن کرده بود مردان مسن تر آرام آرام سرشان را در یقه ها فرو می بردند و زنها پیچیده در چادر های سیاه چونان اشباحی در حرکت او را در بر گرفته بودند - بلند شو زن عمو بلند شو.. عمو محمد دیگه مرد ... وبی بی به صغری خانم تشر زد– من خودم محمد را فرستادم شهر گفتم شیر بخره بچه ها گرسنه اند بهش گفتم حق نداره سراغ خواهرم بره اون نانجیبه ...

یکی از زنها زیر کتف پیر زن را گرفت – بلند شو بلند شو زن عمو ببین داره برف می یاد هوا سرده سرما می خوری مردم هم خسته شدن باید برن –مگه عمو محمد را نفرستادی شهر ..حتما حالا آمده پشت در منتظره شیر آورده مگه نگفتی بچه ها گرسنه اندبی بی اما نگران بچه: آرامتر مگه نمی دونی من حامله ام می خوای بچه ام از دست بره ––راستی تو می دونی بچه من کی به دنیا می یاد صدای گریه زنها بود و هیاهوی مرد ها - مشهدی رمضان بقال بلند لا اله الا اله گفت و آه كشيد بيشتر  وقت ها او سنگ صبور مشهدی محمد بود و شنونده صحبت هاش ساعات بیکاری را درب مغازه کوچک مشهدي رمضان روی پیت حلبی می نشست و از سختی ها و دربدری ها یش تعریف می کرد دلش صاف بود و بی ریا چقدر حسرت به دل یک فرزند بود اگر یک بچه داشت روزهای پیری عصای دستش بود غم و غصه بی اولادی یک طرف ..آینه دق شدن بی بی هم یک طرف...زن بیچاره از تنهایی توی این سالها ی آخر عمری پاک مجنون شده بود به همه کس و همه چیز مظنون بود .فکر می کرد شوهرش بچه ها را سر به نیست کرده تا بتونه با یکی دیگه ازدواج کنه بيچاره مشهدي محمد چه رنجي مي برد مشهدی رمضان پک آخر را محکم به سیگارش زد و با پشت دستش اشکش را پاک کرد دانه های برف یکی یکی روی صورت بی بی می نشست و آرام آب می شد نگاه بي بي روي چهره زنهايي كه بالاي سرش حلقه زده بودند دور زد چند نفر كه بچه در آغوش داشتند نگاهشان را از بي بي گرفتند كمي آن سوتر چند كودك بازيگوش در پرده سفيدي از برف گم مي شدند پایین قبرستان راننده ماشيني كه آرم آسايشگاه بيماران رواني را داشت رادیوی ماشینش را برای شنیدن اخبار تنظیم می کرد.......

خسرو قاسمی 4/11/84

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  |