تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

 

سلام ، کی آمدی.؟ من اصلا نفهمیدم داشتم برای خودم حرف می زدم

ــــ من  الان آمدم. صدات  را شنیدم . تو هم هنوز نخوابیدی ؟

نه، نمی تونم بخوابم، حالم خوب نیست ، یکماهه تا دمادم صبح خواب به چشمم نرفته، ساعت چنده؟

ـــ ساعت سه دقیقه مانده به دو نیمه شب

بچه ها را بیدار کردم ؟

ــــ نه بچه هات خوابند.همسرت هم خوابه. فقط تویی که بیداری

وای که چقدر این شب ها طولانیه ، هرچی حرف داشتم برای ستاره ها گفتم ، دیگه اونها هم خسته شدند خیلی هاشون رفتند خاموش شدند و خوابیدند ولی من هنوز بیدارم

ــــ شاید عاشقی ، عاشق ستاره ها.

من عاشق سکوت و تنهایی شبم. فقط تو این لحظه هاست که می تونم با خودم خلوت کنم وحرف بزنم ، سفر کنم ، یا حتی آواز بخونم ، راستی تو چطوری آمدی ؟ از کجا ؟

__ خیال کن از میان همان ستاره های که تو عاشقشونی. گفتی حرف می زدی  تا حالا هیچ موقع شب ها برای خودت قصه گفتی ؟

آره گفتم . همه قصه هام را شب گفتم. من خیلی شب ها با قصه ای که برای خودم گفتم خوابیدم . من با تاریکی انس دارم، توی تاریکی با خودت راحت تری، رنگ های تند چشمهات را نمی زنه ، نقاب چهره ت می افته خودت می شی همونی که هستی  نه اونکه  باید باشی، روز ها بیشتر وقت ها آنقدر  از خودم دور می شم که خودم را نمی شناسم- تو چی؟ هیچ به آسمان نگاه می کنی؟ اصلا با خودت خلوت می کنی؟

ـــ آره نگاه می کنم خیلی نگاه می کنم، حتی بیشتر از تو.  البته خیلی ها به آسمان نگاه می کنند ولی ستاره نمی بینند

نگاه اونها دنبال ستاره نیست، تا چیزی را نخواهی، نمی بینی. من خیلی ها را دیدم که زیر باران بودند ولی خیس نشدند

ــــ تو هم خیلی چیزها را خواستی و لی ندیدی

لذت اونها به خواستن و ندیدنشان بود

ـــ چرا دارو هات را نخوردی؟

 خسته شدم .خیلی خسته شدم، دیگه از تلخی شربت بدم می یاد این جوری راحت ترم .

ــــ الان داشتی قصه می گفتی مگه نه ؟ بازم قصه نگفته داری؟

خیلی . خیلی زیاد ای کاش فقط قصه خودم رامی گفتم

ــــ چرا نگفتی ؟

نشد ، نتونستم ،....یکبار رفتم سراغ خودم دوباره به دنیا امدم، جیغ زدم ،خون آبه ها را از دهانم بیرون ریختم، چشم هایم را گشودم من بودم و عطش قطره های شیری که حنجره ام را می گشود من بودم و موهای سیه فامی که به دستانم گره می خورد تازنجیره اتصالم با ضربان قلبی باشه که از سینه استخوانی مادرم بیرون میزد ...پا گذاشتم توی کوچه ، کوچه خاکی که مدام بوی گل شبدر می داد.توی همون کوچه موندم با ماشین های گلی و با اسب های چوبی که با تمام وجودشان به من سواری می دادند اونقدر تو اون کوچه دنبال خودم دویدم که گم شدم ... من تنها بودم همه بچه ها رفته بودند چینه ها گلی  قبرستان اسب هایی بود که از تنهایی دق کرده بود ند...  و قصه ام مثل همیشه نا تمام باقی ماند

ـــ آره یه جایی دیگه هم گقتی که گم شدی ، راستش من قصه  تو را خوندم ، حتی بخش های نانوشته آن را ، از اولش تا همین الان که سطر آخرشه، تو خسته ی باید بتونی بخوابی من کمکت می کنم بخوابی .

 نمی تونم ، آسمان امشب رنگ غریبی داره ، اصلا انگار به من نزدیک شده ،حریر سفید ابرها  توی چشمام برق می زنه  من دلم برای ستاره ها تنگ می شه نمی تونم اونها را نبینم

ـــ نیازی نیست چشمات را ببندی ... بخواب با همین چشم های باز . بذار هر چی ستاره ست بریزه تو کاسه چشات

خیلی ممنونم ،ساعت چنده؟

ــــ ساعت سه دقیقه مانده به دوی نیمه شبه ....ُ شب به خیر عزیزم..شب به خیر

 

خسرو قاسمی20/12/84

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  |