|
|
|
|
|
خوردند موریانه ها سر پا قامتم را آنسان که فرو افتادم به خاک تاچشمانم رنگ خون گرفت و دهانم کام گل لحظه ها ماسید در انجماد کسالت باری که ثانیه هایش الم های شکسته را بر دوش می کشیدند احساس من مرثیه خوان پیکرم گردید وخورشید از شرم کوه را به رخ کشید من روحم را به اسارت گرفتم در زندان مخوف تن تا بذر بوته های وحشی را در کاسه چشمانم بکاردباید رویاند تیغ های سرکش را در فوران واژه ها از حلقوم دمل های چرکین آبستن موریانه ند و تن های فربه در خوف نیشتر قامت باید کشیددوباره شاید سر بر ارد خورشید خسرو قاسمی ۸۵/۲/۸
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||