تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

 

از قد خمیده دخترکان بر دار قالی دانستم

آرزو های سوخته هر انسانی ،خود هزاران قصیده است

 

عروسی خاکستری

 

روز -  خیابان شلوغ شهر :

       مرد از درب شیشه ای بانک خارج می گردد پلاکاردی با عکس ماشین و سکه های پول که ازآن می ریزد روی شیشه  نصب شده جمله برنده خوشبخت کیست پای پلاکارد بچشم می خورد . دست مرد روی جیب کت او قراردارد و با دست دیگر خود به فیش حقوقی اش نگاه می کند فیش را در جیب گذاشته و توجه اش به ویترین مغازه ها جلب میشود . درب چند مغازه کفش فروشی ایستاده و به کفشهای داخل قفسه ها  نگاه می کند بعد مجدداً حرکت وکنار خیابان به انتظار تاکسی می ایستد برا ی چند تاکسی دست تکان داده و چیزی می گوید . هیچکدام نمی ایستند درهیاهوی بازار صدای او را نمی شنویم.

 

به مرور صدای  مبهم صحنه کم و صدای مرد واضحتر می شود

 

       مرد : (  درحالی که جلوی یک ماشین شخصی دست تکان می دهد )

خیابان فردوسی ( ماشین می ایستد ومردسوارمیشودراننده مردی تنومند می نماید )

 

راننده سواری : خیابان فردوسی گفتید آقا

 

       مرد – ( درحالی که جای خود را راحت می کند ) بله قربان – (پولهاراازجیب خود خارج ومشغول شمارش میگرددفیش حقوقی روی پای او قرار دارد . راننده سواری از آیینه جلوی ماشین او را زیر نظر دارد )

 

راننده سواری : شما کارمندید جناب

مرد : با اجازه شما 

 

 راننده سواری : خواهش می کنم قربان – خوش بحالتون ، بجان عزیزتون نباشه زندگیم زندگی کارمندی ، لااقل دونسته ته برج صنارسه شاهی می یاد تو دستت ، میدونی میخوای چکارکنی ، ما که اصلاً حساب و کتابی توکارمون نیست روزشده چند هزار تومن کاسب بودیم اما چه فایده ، به همان راحتی که میاد همون جوری هم میره – مخارج خیلی بالاست آقا .فیل باشی تو این مملکت از پا در میای. 

( انتظار عکس العمل و یا تاکید دارد  اما مرد بی توجه مشغول شمارش بسته 50 تومانی است )

 

        راننده سواری : توقعات  بالا رفته ،ما تا بچه بودیم شب چله به شب چله می فهمیدیم میوه هم مال خوردنه  اما حالاخیلی  چیز ها عوض شده  (چند نفر دیگر دست تکان می دهند و مسیری را می گویند کمی سرعتش را کم می کند ولی دوباره حرکت می کند) اگر می خواستیم حرفی بزنیم می گفتند ، ساکت بزرگترداره حرف می زنه حالا که بزرگ شدیم می خواهیم حرف بزنیم بچه آدم میگه باباساکت باش می خواهم کارتون تماشا کنم ( پوزخندی می زند). ما نفهمیدیم بلاخره ما کی باید حرف بزنیم ( توی آینه نگاهی به مرد می کند)خوب حالا حقوق شما چنده ؟

مرد : (حرف راننده را نشنیده )ببخشید چی فرمودید ؟

راننده : ( از بی توجهی مرد دمق شده است )هیچی داداش گفتی کجا پیاده میشی ؟

روز – (یک کوچه فرعی درمحدوده شهرباخانه های اکثراً نوسازونیمه تمام ،از نبش کوچه چهره مرد نمایان می شود از زاویه دید مرد در انتهای کوچهدو دختر بچه را می بینیم که با دوچرخه کوچکی مشغول بازی هستند یکی سوار است  ودختربچه دیگری پشت چرخ را گرفته وبه جلو می راند

      صدای خنده هر دو بلند است چهره مرد یک لحظه عبوس می گردد دخترک دربرگشت چشمش به پدر افتاده ، پشت زین چرخ را رها کرده بسوی او میدود)

 

 

دخترک : سلام بابا

مرد :  سلام –  پشت سرچرخ دیگرون ندو آخــه مگرتوحمالی  ، برو خداحافظی کن بیا خونه ( دختر بسمت دوست دو چرخه سوارش میرود ومرد در حالی که غر غر می کند وارد خانه می شود) عقل توســر این بچه نیست .

روز – درون یک خانه نیمه تمام :

      دیوارهای خانه گچ و خاک است . کف خانه با موکت فرش شده همه چیز ساده ولی مرتب سرجای خود قرار دارد . همسر مرد از آشپزخانه خارج شده بسمت مرد می آید .

زن :  سلام – خسته نباشی ،  دیر آمدی

مرد :  رفتم حقوق گرفتم  - بانک شلوغ بود

زن  :  خوبه اگه خسته نیستی برو یک جفت کفش واسه این بچه بخر چند ساعت دیگه باید بریم ، توکارت نوشتن ساعت 5 بعدازظهر ، 2 ماهه بهش قول دادی – کفشش اصلاٌ مناسب مجلس عروسی نیست .

مرد : باشه میرم ، اما این بچه اعصاب مرا داغون کرده ، تاحالا صدبارگفتم نمی خواهم مثل اسب درشکه دیگرون را جابجا کنی .

زن :  بازی می کنند گاهی چرخ  را می گیره سوارمیشه بچه س ، دلش می خواد بازی کنه طوری نیست اونا هم بازیش هستند  دلش دوچرخه می خوادداری براش بخری ؟

مرد : گفتم بیاد چرا نیومد؟برو صداش کن

( زن از خانه خارج شده ودخترش راصدا میزند دخترک مشغول صحبت با دختر دوچرخه سوار است )

 

زن : معصومه  بیا  با  بابا برو بیرون ، می خواد واسه ت کفش بخره

معصومه : باشه مامان ( با خنده کودکانه خطاب به هم بازیش ) من میرم با بابام کفش  بخرم مثل کفش های تو ، قرمز خوبه؟

     ( دختر چرخ سوار با با سر تایید می کند با رفتن معصومه نگاهش را به کفش هایش میدوزد وبادست گرد روی کفش خودش را پاک می کندکفش های دخترقرمز  هستند)

روز – خیابان مرکزی شهر

     ( مرد دست معصومه را گرفته و  در بازار قدم می زند از پشت ویترین  چند مغازه به کفش ها نگاه می کنند درب یکی از آنها دختربادست کفش های قرمزرنگی را که تقریباٌ شکل کفش های دخترچرخ سوارمیباشدبه اونشان میدهدبا اصرار دختر ، هردووارد مغازه میشوند )

مرد : سلام آقا خسته نباشید .

فروشنده : سلام قربان خوش آمدید ، بفرمایید؟

مرد : ببخشید از نمونه کفش های قرمز داخل ویترین اندازه پای این بچه دارید .

فروشنده : شماره کفش پای این دختر خانوم چنده .

مرد : فکر می کنم 29 اندازه باشه .

فروشنده : ( درحالی که شماره کف دم پائی دختررا می خواند ) آقا مسعود یک جفت کفش ستاره شماره 30 بده به این دختر خانم ناز .

( همکار فروشنده یک جفت کفش از میان قفسه کفش ها بدست آنها میدهد دخترباشادی وعجله  می پوشد  کاملاً اندازه هستند )

 

 

فروشنده :  مبارکه خانم کو چولو،(خطاب به پدر دخترک) واقعاً کفش خوبیه ، هم شیکه ، هم بادوام ، قیمتش هم مناسبه .

مرد :  ببخشید چند قیمته

فروشنده : اصلاً قابلی نداره ، مهمان باشید .

مرد  :  (درحالتی ازنگرانی وانتظار ) خواهش می کنم بفرمایید.

فروشنده  :  عرض کنم فروشش چهار هزار و هشصدتومانه   شما همان چهار و پانصد را لطف کنید، دوست داریم به این دخترخانم ناز تخفیف بدیم  البته قابلی هم نداره .

مرد  :   ( آشکارا ازقیمت کفش جاخورده است )خواهش می کنم (می نشیندوبه کفشها نگاه می کند و آنها را زیرو رو می کنــــد )

مرد :   (خطاب به  دخترش معصومه ) زیاد هم جالب نیست اونهم با این قیمت ، می خوای جوری دیگه بخرم بابا .

معصومه :   نه بابا ، همین ها خیلی خوبه ، مثل کفش های دوستم مژگانه

 مرد  :   اینا بابا اصلاً کف خوبی نداره ( خطاب به فروشنده ) ببخشید نمونه دیگری ندارین (با صدای آهسته ترگوئی نمی خواهد دخترش بشنود ) یه کمی ارزونتر- این خیلی گرونه

فروشنده :  چرا آقا داریم ، کفش هزار و پانصدی هم داریم  ولی اینهاچیزدیگه ای جانم ،آقا  مسعود یک جفت کفش اسپرتی ساده بدین خدمت ایشون ( دختربا حالت گرفته به گفتگوی آنها گوش میدهد . جعبه کفش دیگری را بدست مرد می دهند ، معصومه با اشاره پدروبا اکراه کفش هارا ازپای درمی آورد وکفش های دیگررامی پوشد )) اندازه هستندپاهای معصومه بی اختیار دردست پدر است و نگاهش به کفشهای قرمز روی میز .

روز – شهر – درون یک تاکسی

       مرد دستان دخترش را دردست گرفته ، دختر ،اماغمگین ازشیشه ماشین به مغازه ها می نگرد . از رادیوی ماشین تبلیغ بانک شنیده میشود.یکدستگاه آپارتمان با کلیدطلایی . . ...  دوربین روی کفش های سیاه رنگ پای دختر زوم می کند

 

روز – همان کوچه فرعی

      ( دخترچرخ سواروچندبچه دیگر درخیابان مشغول بازی هستندمعصومه وپدرش ازسر خیابان بسمت خانه می آیند بچه ها بادیدن معصومه وپدرش به اولبخند میزنند.مژگان با دوچرخه بسوی اوحرکت میکند نگاه اوبسوی پای معصومه است یک لحظه نگاهشان بهم گره می خورد کفش های قرمزدخترچرخ سوار وبعد کفشهای معصومه تصویر را پر میکند کفشها آشکارا زشت بنظر می آیند ).

 

مژ گان :  چرا اینجوری خریدی معصومه مگه نگفتی قرمزمیخری . 

 

 

روز – خانه مرد :

      دخترک درکنارپنجره به برگ زرد درختان نگاه می کند ، زن درحال واکس زدن کفشهای مرد میباشد . عروسک کهنه ای دردست دخترک است .

 

زن  :    زدی توی ذوق بچه ، حالا اونا گرون بود می خواستی لااقل یک جوردیگه بخری ،  رنگی دیگه ، یک کمی شادتر ، ناسلامتی دو ماهه به بچه قول دادی ، مثل کفش های زن های هفتاد سالست

 

مرد : این کفشها کارکنه به قیافشون نگاه نکن ، اونا فقط همین زرق وبرق روشونه که گرونشون کرده ، الان بیست روز قسط واممون عقب افتاده – نمی شه نداد جریمه داره .

 

زن :  (درحالی که کفشهای واکس زده شوهرش را زمین می گذارد ) بیا ، بپوش بریم معصومه هم بنظر من با همون دمپایی بیاد سنگین تره تا این خرید جنابعالی .

 

شب – درون یک خانه :

      (درحیاط خانه افرادکوچک وبزرگ رفت وآمدمیکنند، چندرشته لامپ رنگی درحیاط آویزان کرده اند .ظروف بزرگ پخت غذاروی اجاق آجری قراردارد.صدای موزیک شادی از درون خانه به گوش می رسد دراتاقی دیگر تعدادی مردباسن وسالهای متفاوت نشسته اند هاله ای ازدودسیگارخانه را پوشانده ، اکثراًباهمدیگرمشغول صحبت هستند ، حرفهای آنها درهم ونامفهوم است آوای موسیقی برکلام آنها احاطه داردمردازکناردرب به ایوان می نگرد، چنددختربچه درحیاط بازی می کنند ، معصومه روی ایوان به آنها می نگرد، بچه ها شاد و خندانند با لباسهای نووکفشهای رنگارنگ – چهره دخترک گرفته میشود – مرد دخترش را صدا می زند .

 

مرد : معصومه – بیا اینجا بابا

       دختربسوی او می آید ، کفشهایش رادرب خانه گذاشته ، سلام میکند کسی توجه ای ندارد،پدربا لبخندی صمیمی سعی درخوشحال نمودن دخترش دارد اورانزدخود نشانده و سرش را روی زانوان خود قرارمیدهد ، با دست موههای  بورش رانوازش می کند . چشمان معصوم دخترک به افرادخانه می نگرد تصویربه آرامی خاموش می گردد .

 

شب همان خانه – درون اتاق

 

      چندنفرازافراد قبلی نیستند یکی چند نفرهم تازه اضافه شده اند مردمیانسالی برای مرد صحبت می کند ، معصومه روی پاهای پدربخواب رفته است حیاط خانه خلوت تر شده است ظرف غذا رابرداشته وآتش زیرآنها خاموش شده است صدای کیل زنان وچندترقه صحبت مردمیانسال راقطع میکند. چند نفرازخانه بیرون میروند، دامادواطرافیان برای بردن عروس آمده اند چندنفرجلوی دامادپایکوبی میکنند – درمیان همهمه شادی ، عروس را که صورت او با چادرگلدارسفیدی پوشیده شده ازخانه بیرون می آورند، پیرزنی برای داماد اسفند دود می کنددامادبسمت مردی که کنارایوان ایستاده و نظاره گر است رفته دست او را می بوسد – پدرعروس هم صورت داماد را می بوسدمرددرگوشه خانه به دامادوپدرزن او نگاه می کند از زوایه دیدمردپدرعروس را می بینم که با علامت سررضایت خود را برای بردن عروس به داماد ابراز می کند بعد قرآنی را روی سرعروس وداماد خود می گیرد.

      قافله همراه داماد به آرامی شروع به خروج از حیاط میکنند وبغض زیرگلوی پدرعروس آشکارا نمایان است. آب گلویش رابسختی فرومیدهد اشک بی اختیارازگونه هایش سرازیر میگردد .بانگاهی حسرت آلود عبوردخترش را می بیند مرد نگاهش راازپدرعروس برمی گیرد و به سیمای دخترش مینگرد همچنان غرق خواب است ، دستان اورادرمیان دستانش گرفته وبه آرامی نوازش می دهد ، تمام پیشانی اوراعرق سردپوشانده است با حالتی ازترحم دوباره بسوی آنها می نگرد . اینبارازدیدمردم تمام فضای حیاط را مه گرفته گوئی همه درهاله ای از ابرفرورفته اند .ازدید مردخوداوبجای پدرعروس قرارداردباهمان لباس وشمایل ، کمی شکسته ترشده است ، همهمه شادی وموسیقی دیگری جایگزین میشود مرد مضطرب صورتش را بر می گرداند وبرروی پاهای خود می نگرد – دختر اما به جای خود نیست .

      مردبسختی یک خورده است به اطراف نگاهی میکندودخترش را صدا میزنداماهیچکس صدای او را نمی شنود از خانه بیرون می زند ودرحیاط دربین جمعیت دنبال دخترش میگردد. لباس تمام دختربچه ها مثل لباس معصومه شده گوئی ازپشت سرهمه آنها معصومه اند . صورت آنها رایکی یکی برمیگردانددخترها به اونگاه میکنندوبعلامت نفی – سرتکان میدهند هرلحظه آثارترس واضطراب بیشتر برچهره مرد مستولی میگردد.حالا دیوانه وار صدا می زند اما هیچکس اهمیت نمی دهد همه چیزبحالت طبیعی درهمان فضای مه آلود می گذرد گوئی مرد درآن جمع وجودخارجی ندارد .ازدرب خانه بیرون میزند مردی چاقو برگلوی مرغی می کشد مرغ درپای مرد پرپرمیزند صدایش چندین بارتکرار میگردد گوئی دروپنجره هم معصومه را صدا می کنند .حالا دامادوعروس بدرخانه رسیده اند عروس بنظر او بسیارکوچک شده است مرد بی اختیار نقاب از چهره او بر میگیرد عروس دختر اومعصومه است مرداورادرآغوش می گیرداشک می ریزد دستهای زیادی بسوی او دراز می شود می خواهند اورااز دخترش جداسازنندمعصومه آرام مینگرد بدون هیچ عکس العملی مرد مقاومت می کند برخاسته ، گریبان داماد را می گیرد چهره داماد تغییر نموده ، چشمانش سرخ سرخ می گردد  شاخ های بهم تنیده از سراو می روید مرد با تضرع می خواهد دخترش را با خود همراه کند حالا همه به شکل یک نواختی به او می خندند دندانهای آنها سیاه است داماد و عروس ازحیاط بیرون می روند مردی تنومند سرعروسک کهنه معصومه را دم پای آنها از تن جدا می کند از گلوی عروسک خون بیرون می جهد معصومه با کفشهای قرمزخود پای درخون می گذارد مرد آرام برزمین می افتد حالت احتضاردارد سرها بسوی او خم می شوند غبارسفید فضا رفته رفته به سرخی  می گراید موسیقی متن فیلم آهسته شده به تدریج صدای همهمه و شادی مجلس شنیده می شود چشمان مرد به روی هم افتاده تصویر خاموش می گردد .

شب درون خانه :

 

      معصومه روی پاهای پدر خوابیده است . نگاه مرد به بیرون حیاط ثابت است ، ازدیداو داماد و عروس اینک از پله سوم ایوان پایین آمده اند عده ای با رقص و پایکوبی آنها را همراهی می کنند ، زن مرد بر آستانه درظاهر میشود .

 

زن : آقا مهدی  چراماتت برده ، اون بچه را بیدار کن بیاد تماشا کنه دارن عروس را می برند بلندشو مگه نمی خواهی بریم (مرد همچنان آرام نگاه می کند زن متعجب او را نگاه می کندرنگ چهره اش پریده و ذرات عرق بر پیشانی او می درخشد.)

 

زن : وا  هوا به این سردی – چرا  اینقدر عرق کردی ؟حواست کجاست؟

 

مرد :

      (( آب دهانش را فرو می دهد و دستان دخترش را دوباره دردست میگیرد)) چیزی نیست الان میام صدای هلهله و سرور بالا می گیرد . عروس و داماد از حیاط خارج میشوند دراتاق کسی جز او و دخترش نیست کفشهای دخترک کنار کفشهای او دردرب خانه خودنمایی می کند . مرد چهره دخترش را می بوسد بسته پولی را از جیب کتش خارج و شروع بشمارش می کند پولها در دستان مرد تصویر را می پوشاند اینک صدای مرد بر تصویر چهل و سه – چهل وچهار – چهل و پنج –  مکث می کند /

 

تمام بر تصویر 

۷۲/۳/۲۹

خسرو قاسمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

بايد سفر مي كردم هرچند كوتاه هر چند تنها و بي همسفر و البته محكوم به حضور در جلساتي که قاتل خلوت آدمی اندو سرشار از لحظاتی کسالت بار و تهوع آور .اما از دو چيز نمي شد گذشت : سفر با قطار و لمس دريا و من عجيب دلبسته اين دويم

سفر با قطار هميشه برايم حس و حال عجيب و نفس گيري داشته است ضرب آهنگ حركت اين غول آهني در دو سوي خطي كه برايش ترسيم كرده اند برايم سمفوني دلپذيريست كه جذبه اي خاص و فضايي به شدت سينمايي را تصوير مي كند بوق هاي ممتد - ايستگاه هاي بين راهي – آدم هاي كه مدام جاي خود را با هم عوض مي كنند

هيچ كجا و در هيچ حالتي به اندازه زماني كه مسافر قطار هستم گذر عمر را اينگونه با تك تك سلول هاي وجودم حس نمي كنم گویی قطار ارابه ی زما ن است که مسافرانش را به منتهی الیه منزل هستی میرساند

با انكه در كوپه ام تنها بودم باز به راهروي سالن آمدم تا از منظر پنچره آن نگاهم را به بيرون معطوف كنم نمید انم چقدر ايستاده بودم يك ساعت - دو ساعت ويا بيشتر فقط مي خواستم همه آنچه را كه در گستره ديد من قرار مي گرفت در كاسه چشمانم انبار كنم چنان حريصانه كه گويي از فروغ ديدگانم چند صباحي بيش نمانده و من در تقلاي آنم كه تمام وجودم را در واپسین لحظات و در هراس از رسیدن لهيب سوزان يك كوير بي پايان  سیراب سیراب سازم

در عالم خود بودم كه دستي بر شانه م نشست برگشتم جواني بود با سيمايي گندمگون و چهره اي محجوب و ارام که گيتاري به دست داشت و حرف هاي در دل پرسيد: خسته نشديد ؟ نمي خواهيد كمي هم براي ما بگذاريد؟ چند دقيقه بعد كوپه تنهايي من بود و دستان جادويي او كه بر دل سازش مي زد و حنجره ي كه غمگنانه برايم مي خواند

گلي تو دنيا پيدا نمي شه

گل رفته و خار اومده بهار چي مي شه

در آغوش باد

من رفتم از ياد

سكوت اين قلب شكسته ا م شده فرياد.....

 

و خواند خواند ...ديده دزديدم تا به بهانه نگاه به شاليزارها چشمانم را كه ميل باريدن داشت نبيند غافل بودم ابر هاي دلش زودتر از من سيماي محزونش را سيراب كرده بود .

فارغ التحصیل دانشكده افسري بود كه به تازگي كا ر رسمي اش را آغاز كرده بود به نظرم تناسبي بين اين روحيه لطيف با نظام و قوانين نظامي گري وجود نداشت با خودگفتم خوش به حال سربازاني كه فرمانده شان خواهد شد

ساري آخرین ایستگاه ما ن بود و او هنوز باید میرفت تا بامیان گرگان از او خدا حافظی کردم و به ساری و نگاه بارانیش سلام.

محل جلسه با دریا فاصله ای اندکی داشت آنسان که می شد در کوچکترین وقفه و مجال تنفسی به کنار دریا آمد و چشم بر پهنه آن دوخت

و آن دو غروب من بودم و نسیم ملایمی که بر پهنه دریای نیلگون بوسه می زد و ترنم همیشگی باران بر پشمینه سبز آن دیار موج های آرامی که بر ساحل میخورد گاه ماهیان کوچکی را در لا به لای سنگ ها در حجم اندکی آب محبوس می کرد تلاش آنها برای ماندن و پیوستن دوباره به دریا انسان را به زندگی امیدوار می ساخت

زمان اندک بود و مسافر رفتنی .پنجره قطار منتظر من بود هرچند این بار در سیاهی شب .

31/2/85 ساری

خسرو قاسمی

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |