وقتی حوصله ی برای نوشتن نداشته باشی و شامل لطف رفقا هم باشی که: کجایی ؟ برای اثبات زنده بودن هم که شده یکراست می ری سراغ آرشیو سیاه مشق های ده پانزده سال قبل که یعنی : هنوز زنده م تا بعد.....
مــــرثــیــــــه
1) زمان روز میدان یک شهــــر :
دوربین ازبلندای ساختمان وبرمحدوده ای وسیع وشلوغ و پردود ازشهر اشراف دارد ،ماشینهای زیادی درحرکتند صدای حرکت و بوق ماشین ، و صداهای درهم و نامفهوم صحنه راپرنموده. صدای ترمز یک ماشین هم زمان با کشیده شدن لاستیک برآسفالت ، فریاد بلند یک زن وصدای مهیب یک تصادف تصویر به آرامی خاموش میشود .
2) زمان (روز جاده آسفالت ) :
حرکت دوربین دردل جاده آسفالت سیاه؛ نمایی ازکناره خشک وسوخته جاده ، پلاستیکهای رقصان در باد، فیلتر روغن ،قوطی ، لاشه مرده حیوانی در حاشیه جاده ، تصویر باسیاهی لاستیکی رها شده در کناره جاده پرشده وخاموش می گردد .
3) زمان (روزجاده خاکی روستا) :
تابلوی یک روستابه چشم میخورد . جاده خاکی آن پرنور می نماید اطراف جاده سرسبزومملو ازدرختان میوه است .ازدورروستا را چون نگینی دردل انگشتری سبز از درختان می بینیم. حرکت دوربین در کوچه های روستا ،ازروی دیوارها شاخه های گل و آویزان است ،جزصدای گنجشکان صدایی نیست .
حرکت دوربین از کوچه روستا وورود به میدان اصلــی نمایی از یک مغازه روستایی ،آنطرفتر مغازه قصابی ومردی که گوشت خریداری شده خودرادرکاغذی می پیچد-دوگوسفنددرکنارمغازه ودر آغلی کوچک نگهداری میشوند.کودکی آنهارانوازش میکند،درکناری، دیگر تعدادی ازکودکان باچوب ادای اسب بازی درمی آورند ، برسکوی خانه ای که درمیدان روستا مسلط است پیرمردی قلیان میکشد،درگوشه همان حیاط پیرزنی چندتخم مرغ راازروی خاک برمیدارد،چندمرغ درحیاط خانه درحرکتند،پیرمردقوری چینی کهنه ای رااز،کنارمنقل برمیدارد.
باغ روبروی خانه ازدیدپیرمرد
" پیرمرد وپسرش درآن بسختی مشغول کارهستند" نمایی ازدرختان تنومندوسرسبز باغ ،شکوفه های بادام برسردرختان سبزه زارها ،بازی کودکان درسایه کشیده درختان و آنسوی خروش پرابهت آب رودی خروشان . تعدادی کودک در آن شنا میکنند، کسی آنسو تر ماهیگیری میکند .
" یک نما از روستا درقالب مجموعه ای فشرده در دل تصویر نمایی از خورشید درحال غروب که به آرامی درپشت تپه سبزروستا پنهان میشود دستی کلید برق را می زند و هم زمان، مهتابیهای رنگی یکی یکی در ایوان خانه ها روشن می شود دوربین به آرامی از روستا دور می شود و روستا در نمایی دور در قابی کوچک با سو سوی چراغهایش جا می گیرد دستی کلید را میزند و تصویر خاموش می شود
4) زمان ( صبح زود روستا ) :
نمایی از سپیده دم – صدای اذان پیر مرد روستایی
خروسی میخواند(حرکتی دوباره از دوربین درکوچه های روستا) زنی درب خانه ای را می کوبد – ازخانه ای دیگر مرد وپسر جوانی خارج می شوند .
همان خانه زن،گاوی را می دوشد ،دختری مشغول بافتن قالیست و بچه های روستا عازم مدرسه ند
5) زمان( روز- حیاط یک مدرسه ) :
دست کوچکی زنگ مدرسه رابه صدادرمی آورد- هیاهوی بچه ها برای رفتن به کلاس ،نمایی ازدرخت درکنارحیاط مدرسه که دستی آنراآب میدهد سرسبزوزنده است .
بک نما ازکلاس درس – بچه ها صمیمی ومرتب نشسته اند ، روی تخته سیاه نوشته شد .
" موضوع انشاء " ( آرزو دارید درآینده چکاره شــــویــــــــد . )
دانش آموزی انشایش رامیخواند(درانشای کودک که بانگارش کودکانه نگاشته شده دانش آموز آرزومیکنددکتربشود تا بتواند گاو مریضشان را خوب کند .
صدای اوبتدریج ضعیف ونامفهوم میگردد- ازدیدمعلم – پسرکی درباغ روبروبابره کوچکی بازی میکند- کتاب درسی کناراوست معلم سرش را به سمت تخته سیاه ودانش آموزی که انشاء میخواندبرمیگرداند انشاء تمام شده و دانش آموز مودب در انتظار اجازه معلم برای نشستن است .
خنده صمیمی معلم و شاگــــرد – همراه با صــــدای زنگ مدرسه
6) زمان (روزهمان میدان شلوغ شهر:
همان شاگردی که انشاء میخواندپای جعبه واکسی خودوزیرسایه درخت کهنسالی خوابیده است .چندسال بزرگترشده است
7) زمان (روز – میدان روستا ) :
مردی با هیبتی غیرروستایی گوسفندان پیرمرد را خریداری میکند همان پسری که درباغ بابره کوچکی بازی می کرد ، اینجا غمگین است و بره را درآغوش خود پنهان کرده، خریدار بعدازخارج کردن گوسفندان از آغل بسوی پسرک میرود ، پسر از دادن بره امتناع می کند نمایی ازچشمان پدر و فرزند بغض کودکانه گلویش را می فشارد خریدار بره را از دست او می گیرد وزنگوله کوچکی از گردن بره بازکرده با یک آدامس به کودک میدهد .
پسر آدامـس را برزمین انداخته گریان خارج می شود
7) زمان ( حال – شب ) :
خانه مردروستای – درب آغل باز است ، کودک از بالای ایوان به آنجا نگاه میکند چشمتنش به آرامی روی هم می افتد تصویر سیاه شده و درفضای نامشخص که رنگ قرمزی دارد دوباره باز می شود، مردی که گوسفندان را خریداری کرده بود با چهره وحشتناکی به سمت کودک ، می آید _ خنده زشتی دارد .دستش رادرازمیکنـــد تا به کودک آّ ب نباتی بــدهـــد .(یک نمای کوچک ازچشمان بهت زده کودک و آب نباتی رنگی دردست مرد) کودک به عقب میرود . خنده مرد شدیدتر میگردد .
این باربه جای سکه پول سربریده بره ای که زنگوله بگردن آن بــود دردست اوست از آن خون میچکــــد و چشمانش گویی کودک را نگاه میکند ، کودک فریاد می زند .
8) زمان (حال – شب – خانه ) :
صدای جیغ کودک چند بار در خانه می پیچد کودک مضطرب نشسته،پیشانیش عرق زده، یک لحظه تلاقی سه نگاه بهت زده پدر – مـــــــادر وفرزند، زنگوله از دستش رها شده و با صدای آن تصویر خاموش میشود.
9) زمان (حال – درب خانه یک روستایی ) :
پیرزنی ازکنارپنجره چوبی کوچکی به میدان نگاه میکند وانت بارکهنه ی اثاثیه خانه را بارکرده است ، مردی آخرین کارتن لوازمش را بر میدارد چشمش به عکس کودکش می افتد که به دیوار خانه آویزان است – آنرا برداشته و غمگین نگاه می کند .
" همانجا درذهن مرد :
10) ( زمان گذشته – جاده روستا ) :
جاده رابرف پوشانده است کودکی که عکس را دیدیم با چهره برافروخته ورنگ پریده برقاطری سواراست مرد غمگین و پیاده بدنبال قاطــر باچکمه های سیاهش دربرف راه میرود- کودک بشدت سرفه دارد .
چهره اش سیاه می شود کمی خون بالا می آورد- احساس لرزودردشدید دارد . مرد او را از قاطــر پیاده کرده به سختی درآغوش میکشـــد دستش را به پیشانی کودکش می گذارد .نا امیدانه چشم به انتهای راه پوشیده از برف می دوزد .
" همانجا باز در ذهن مرد :
11) زمان گذشته – درمانگاه روستا ) :
دراتاقی رنگ و رورفته میزوصندلی ساده ای میباشدیک نفر بامسئول داروخانه صحبت می کند ، به ظاهر پزشک است مرد سراسیمه کودکش را به داخل اتاق می آورد. پزشک کودک را معاینه میکند وسریع نسخه ای مینویسد مرد نسخه را برداشته ، بیرون می رود .
12) (زمان گذشته – جاده روستا ) :
مرد تکانی به خود میدهد نگاهش راازجاده به چهره فرزندش می دوزد چشمان کودک در نگاه به او بی حرکت مانده ند - مرد ابتدا بهت زده شده سپس فریاد می زند .
13) (زمان حال –داخل خانه :
یک نما از دست راننده بر بوق ماشین و نگاههای منتظر اعضای خانواده در پش وانت بار - یک نما از گونه سوخته مرد روستایی که از اشک چشم خیس است مرد از خانه بیرون می زند دوربین درخانه خالی دور می زند حجم زندگــی خالیسـت افکت صحنه را ، مردار کودک پر می کند – صدای بابا – بابای فرزند .
14) ( زمان حال – داخل جاده ) :
همان وانـت صفحه قبلی درجاده خاکی پیش میرود از نگاه کودک ، دیگـری که پشت وانت سوار شده روستا کوچک و کوچکتر میگردد بی اختیار دست تکان می دهد و شاخه های درختان دروزش آرام باد گویی جواب میدهند ،مـرد روستایی غمگین به مزرعه ها نگاه میکند یـــک لحظه کودک مرده ش روی سبزه ها به سوی اومی دود صدای بابا ، بابای کودک – مرد لبش را گاز مـی گیــرد و ، کودک دیگرش را در آغوش می کشــد گردوخاک تصویر را می پوشاند وسپیدی غبار به سیاهی دود تبدیل می شود .
15) ( زمان حال – خیابان شلوغ درشهر) :
خیابان شلوغ و پر سروصداست – پسری سیگار مــی فــروشد . پیرمرد دیگری درگوشه دیگر کفـش واکس می زند . درب مغازه لبنیـاتــی مغازه دار با کسانی که درصف ایستاده اند مجادله دارد ،در یک نما پیرزن قبلـــی روستا را درصف می بینیم .
16) ( زمان حال – کناره زاینده رود اصفهان ) :
تعدادی جوان شهری درکنار زاینده رود اسـب ســواری مــی کننـــد صاحب اســب پولهایی را که گرفته شمارش می کند ، کودکـــی روستایی با بادبادک وارد صحنه میـگردد و مشتـاقـانه بـه حــرکـــت اسبها نگاه می کنـــد .
17) (زمان حال – کنار زاینده رود ) :
کودک باد بادک فروش بی اختیار بالا و پایین شده و می خندد- دو جوان شهری با خنده او را به هم نشان می دهند .
18) ( زمان حال – شب – خیابان شهر) :
دو راننده تاکسی برای تصادف کوچکــی که داشته اند بــا هم گلاویزند تعدادی جمع شده بدون عکس العمل نگاه میکنند ، درمغازه تلویزیون فروشی مقابل دو نفر-------- بطرز شدیدی قهقهه می زنند .
یکی از تلویزیونها روشن است و قسمتی ازیک سریال روستایـــی رانشان می دهد .( مردی با لباس محلی روستا، پرخوری می کند و صاحب مغازه با خنده آو را تماشا می کند ) دربیرون از مغازه مردی روستایی از پشت شیشه حریصانه نگاه میکند .
19) ( زمان حال – روستا ) :
نمایی از سپیده صبح و گسترش بر پهنه روستا – طلوع خـورشیـــد خروسی نمی خواند ، نمایی از کوچـــه خاکــی روستا – برگ خشکیــده درختان درکف کوچـه – درها اکثرا بسته است . چند نما از قفلــهـــــای مختلفی که از بیرون به گیــره دربـها آویزان است دری از داخل به روی دوربین گشوده می شود– درختان حیاط خانه نمودار میشوند ، کلاغــی پر می کشـــد سکویی که درآغاز فیلم جایگاه پیرمرد بود ، اینک اما خالــی – پاکت پــاره شده تنباکـــو را باد میرقصانـــد .
20) زمان حال – روستا – کوچه منتهی به مدرسه :
تصویر آرام از کوچه به سمت مدرسه منتهی میگردد – مدرسه ویران است درها شکستــه ، دیوارها فرو ریخته - تمامی دیــوارهــها مملــــو ازنقاشیها و خطها و یادگاری های بچه هــاست ، محوطـــه مدرســـه خـالـی است ، تنها درخت حیاط خشکیده است .
21) ( زمان گذشته – کلاس مدرســـه :
پنجره کلاس ویران شده، معلم اما جــوان و شـاداب چهــار زانـــــو روی خاکها نشسته است ، تمام بچه ها درحیاط مدرسه مشغول بــازی هستند دریک نما دههــا دست کودکانه درخت را آب میدهد درخـــت سبزاست ، درهمـان حال دوباره حیاط مدرسه خالــی است – لحظه ای ، افکت ســروصـدای کودکان در حیاط وجود دارد ، معلم همچنان برپنجره نشسته است – چهره اش پژمرده و غبار محسوســی بر آن نشسته است ازدیدمعلـــم درخت همچنان خشکیده و پــای آن نیــز خشـــک است درباغ روبرو پیرمردی عصا دردست بردرخت کهنسالی تکیه داده و به نقطه نامعلومی مینگرد - روی دیـــوار فروریخته باغ شعار کهنه ای با کلماتی افتاده و مجهـــول به چشم میخورد .
( تصویر مضاعف با تصویر معلم برپنجره )
پیرمرد بر میخیزد ، عصایش را بر میدارد و به مدرسه ویـــران نگاه میکند از دید پیرمرد پنجره ای که معلــم در آن نشسته بود خـــالــی است . با نوک عصـایش دانه گندمــی را که برزمیــن افتاده به زیــــر خاک فرو میبــرد – نی غمگین بگوش میرســـد و کسی دردمنــدانــــه میخواند .
درخت و برگ برآرد زخاک و این گوید که خواجه هرچـــه بکاری ترا همان روید تو را اگــر نفســی مانده غیر عشق مکار که چیسـت قیمت مــردم هرآنچه می جوید دوربین از لابلای شاخه های درختــان بــر چهـــره تکیده و شکستــه پیرمـــرد زوم میگردد .
پاییز ۷۱.
خسرو قاسمی