تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

برای شکوفه اندوه که این روزها دلتنگ پدر است

کلاف های سر در گم  زندگی ماشینی، در این عصر بی عاطفگی آهن و پولاد،خیلی ها را، از توجه به وجود بزرگترهای آرام و صبور خانواده ها،چه پدر و پدر بزرگ ها و چه مادران و مادر بزرگ های فامیل غافل می کند، اشتغالات ذهنی ،هیاهو ها و دلواپسی روزمره و پایان ناپذیر ، عصر پیچیده ارتباطات، اینترنت،جعبه شعبده باز تلویزیون،و.....همه وهمه قفل سکوت بر لبا نی زده اند که هماره قصه گوی آن جمع های صمیمی و خاطره انگیز روزگارانی نه چندان دور بوده اند این مهجور ماندن باعث شده که یک مرتبه، احساس کنیم باغچه حیاط با گلدان های مغمومش بهانه گیر دست های مهربان باباست، و سجاده نماز که با صدای اذان بال می گرفت تشنه اشک های مادر بزرگ.

لحظه های بی قراری فرا می رسند ،طپش قلبمان می شود طنین همه دلشوره ها و پی جوی شانه های می شویم که با همه تکیدگی و نحیف بودن آرام بخش ترین و محکمترین تکیه گاه بود ندبرای سر گذاشتن و آرام گرفتن،عطر تن لرزانشان در همه سلول های وجودمان گر می گرفتُُ تنمان داغ می شد و صورتمان خیس، سبک بال می شدیم وقتی دستشان را بر سر داشتیم و وجودشان را در بر، ولی یکباره در آشوب این روزگاران غایبشان می بینیم تا به تعبیر آن معلم عزیز،عمری بگدازیم در غم نبودن کسانی که تا بودند از غم نبودن ما می گداختند

ز داغ حسرت کجا گریزم که هم چو مرغی شکسته بالم

نمی توانم سخن نگویم اگر بپرسد کسی ز حالم

دوست خوبم:

زندگی و مرگ در تلاقی با هم معنا و مفهوم می یابند، مرگ بخشی اجتناب ناپذیر از حیات ماست و البته پایان آن نیست می شود جاری بود در خشت خشت دیوار خاطره ها، در تبسمی که به مهر بر لبانی نشانده ایم،در حلاوت نشاطی که بر دلی باریده ایم. باور کنیم چراغ عمر به نسیمی بند است اما مجال فروغ شعله را هم از ماندگان نگیریم که لحظه هایش سخت بی وفایند و شتابان.

خسرو قاسمی

85/8/9

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |