تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

 

احمد:

 

یک شب دلم هوای تورا داشت
در کوچه یک نفر میگفت :
آوار شب چرا یاس مرا ویران نمیکند ؟
من گفتگوی تو را همچون پر ریز یک شقایق
به دست نسیم نگاهم به او بخشیدم
او خندید و گفت : نازت نمیخرم
در روزگار ذبح نجابت راهت نمیبرم

خسرو خان دل خوش سیری چند ؟

 

احمد عزیزم

نمی دانم دل خوش سیری چند . نایاب است این متاع در مکاره بازاری که ستونش به سحر بر رگ خواب ادمکان می چرخد

این روزها ان بغض کودکی که هزار شانه طالب تکاندنش بودرهایم نمی کندو بیشتر سراغم می اید بغض ما هم مثل خودمان بزرگ شده از کودکی گذشته  جوانی را هم پشت سر نهاده؛ سنگین شده و ماندگار تر؛ بی جهت به دنبال ان شانه ها می گردیم که دیریست منقرض شدند در روزگار بی مهری آهن و پولاد؛ کاش شانه های ما تکیه گاه بارش بغض دیگران شود تا حسرت نبریم بر زلال عاطفه های که لای سجاده بابا بزرگ هایمان جا ماند و رفت شاید دوباره ببینیم شرم لطیفی که گونه ها را در اشتیاق یک التهاب نفس گیر آتش می زد راستی:

احمد جان تو بگو ... دل خوش سیری چند؟

 

خسرو قاسمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  |