تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

شهادت امام حسین(ع) بزرگ آزاده تاریخ بر آزادگان

 

 عرصه وجود

 

تسلیت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 به تو

که از -اندوه وداع گنجشک های مسافر - و بغض قناری در

قفس بی تابی...

خیابان اصلی شهر - ساعت ده صبح:

دیگه حوصله دور زدن نداشت .یکراست رفت توی ایستگاه تاکسی و توقف کردخانمش یه نگاه به تابلوی بالای سر ماشین کرد و گفت : اینجا که ایستگاه تاکسیه! و مرد که از چند بار دور زدن و عبور از توی این خیابان شلوغ و یک طرفه برای یافتن جای پارک کلافه شده بود گفت :کجا را پیدا کنم توی این خراب شده برو ..برو فقط زودتر جواب آزمایشت را بگیر وبرگرد اگه اومدی و من نبودم حتما پلیس اومده همینطور بیا جلو تا پیدام کنی شاید هم ناچار شدم دوباره برم و دور بزنم - زن با عجله پیاده شد و رفت .

مرد اطرافش را برانداز کرد وآینه ماشین را جوری تنظیم کرد که بتونه پشت سرش راکامل ببینه. فعلا که خبری از پلیس نبود . نفس عمیقی کشید و نگاهش را به درب مجتمعی دوخت که آزمایشگاه توی طبقه سومش قرار داشت زمان با دلواپسی و دلشوره سپری می شد سرو و صدای ماشین ها ، ازدحام مردم توی پیاده رو و خیابان و بخصوص بوق های ممتد رانندگان تاکسی و اون نگاه های خاص که به ایستادن اون توی ایستگاه اعتراض می کردند آزارش می داد. توی آینه ماشین پشت سرش را نگاه کرد خبری نبود. آب دهانش را فرو داد و به درب مجتمع نگاه کرد از همسرش هم خبری نبود رادیوی ماشینش را روشن کرد اما حوصله شنیدنش را نداشت سرش را تکیه داد به صندلی و برای لحظه ای چشم هایش را بست . صدای خیابان سرسام آور بود ناگهان تلنگری به شیشه ماشین خورد. از جا پرید و نیم خیز شد و دستش رفت برای سویچ ماشین. سرش را که برگرداند پسر بچه ای را دید که بسته ادامسی را به اون نشان میداد: میخری؟ همینطور که نفسش را با صدا بیرون می داد شیشه را پایین کشید و گفت نمی خوام برو... برو ..!پسرک اما اصرار می کرد: اقا فقط یه بسته بخرید .

مرد با بی حوصلگی شیشه را بالا کشید . هنوز همسرش نیامده بوددستی روی سرش کشید و ز ل زد به آدم هایی که توی پیاده رو و خیابان در رفت و امد بودند به نظرش همه سایه وار در هم می لولیدندپسرک ادامس فروش پشت چراغ قرمز به یک راننده دیگه برای فروختن ادامس اصرار می کرد

زمان به سختی میگذشت مرد فکر کرد که همسرش دیر کرده، نکنه جواب آزمایش مشکلی داشته اما ...شاید هم خیلی شلوغه ..توی اینه که پشت سرش را نگاه کرد پسرک را دید که هنوز داشت برای فروختن ادامسش به یک نفر اصرار می کرد ...پسر لاغراندام بود وتکیده اما خیلی زبل.با همه نوجوانی اش رنج زندگی را میشد روی چهره اش دید.مرد فکر کرد :زندگی.... و لبخند سردی روی لبهایش ماسید . کاش مهربانتر بودم. یک بسته آدامس .....؟ شیشه ماشین را پایین داد ، سرش را بیرون آورد وصدا زد: اقا پسر ...اقا پسر! نگاه پسرک که به چشمانش خورد اشاره کرد بیا

چند لحظه بعد چهره تکیده کودک توی قاب شیشه ماشین نشسته بود.

چند تا.....؟

بسته آدامس را ولو کرد جلوی داشبرد ماشین. پسرک اما پول خرد نداشت و مرد هم .پسر با حجب و حیا گفت : آقا میخواد بقیه اش را آدامس بدم.مرد با مهربانی جواب داد : نه با با ، با قیش باشه  قابل نداره وپسر با شرم خاصی گفت::

نه آقا خیلی زیاده .. الان خردش می کنم. جعبه ادامسش را گذاشت رو داشبرد ماشین مرد و رفت

مرد نگاهی به پشت سرش کرد خبری نبود. همسرش به سمت ماشین می آمد مرد کمی ارام گرفت ماشین را روشن کرد و زن هم قدم هایش را سریعتر؛ نرسیده به ماشین پرسید: پلیس که نیامد؟ و همینطور که سوار می شد گفت خیلی طول کشید آخه شلوغ بود .چشمش که به جعبه آدامس افتاد با تعجب سوال کرد: این همه آدامس؟ مرد اما پیاده شده بود تا پسر راکه ان سوی خیابان داشت درب یک مغازه پولش را خرد می کرد صدا کنه. چراغ سر چهار راه زرد شده بود پسرک از آن سوی خیابان به سمت ماشین می امد و نگاهش به پول های خرد توی دستش بود. ماشینی که می خواست قبل از قرمز شدن چراغ از چهار راه بگذردبه سرعت عبور کرد. نفس مرد توی سینه اش بند آمد می خواست فریاد بزند اما صدایش در گلو ماند ماشین به شدت به پسرک برخورد کرد... .. جسم بی جان پسرک روی اسفالت خیابان افتاده بودو باریکه خونی از دهانش به آرامی به سمت دست مشت شده اش جاری بود. چیزی نگذشت شاید به قدر آهی ، دستش مشت شده اش لرزید ورها شد. چند اسکناس مچاله شده افتاد کف آسفالت.... انسوی ازدحام دخترکی برای فروش جوراب به یک عابرپیاده التماس می کرد

خسرو قاسمی ۵/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |