|
|
|
|
|
چیه براد ر ؟ چرا دستت می لرزه؟ می ترسی ِاز مرگ می ترسی؟ نترس مرگ عین پریدنه..... ماشین حرکت می کند رزمنده نابینا با عینک سیاهی که بر چشم دارد دستش را به علامت وداع در آسمان می چرخاند هنوز چند متری دور نشده اند که نفیر گلوله ی فضا را می شکند ماشین نیمه منهدم بر جای می ماند و تماشاگر سیمای رزمنده ی نابینا را می بیند که سرش از داخل کابین ماشین به گونه ی بیرون افتاده که گویی ردپرواز پرنده ی را در آسمان دنبال کرده است . رسول ملا قلی پور غربت آدمهای گمنام جنگ را اینگونه روایت می کند آنسان که بغض در گلو مانده نسلی را درنسل سوخته . رسول ملاقلی پور هم پرید آرام و نا باورانه ... چه سال مصیبت باری شده این سال در آسمان هنر این مرز و بوم.... یاد و نامش گرامی باد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||
|
|
|
|
|
چند هفته بيشتر از عمر شما باقي نمانده ، شما مبتلا به نوعي سرطان كشنده هستيد اين حرفي است كه دكتر به خانم معلم مي گويدو او به كارگاه نجاري مدرسه مي رود تا سفارش ساخت تابوتش را بدهد نجار پيشنهاد مي دهد : چرا نمي گذاري دانش آموزانت اينكار را بكنند؟ فكر بكريست ...مگر آنها توان ساخت وسيله هاي مختلف با چوب را فرا نگرفته اند؟ اينك اين دانش آموزانند كه صد ها قطعه چوب را روي هم گذاشته اند تا تابوت معلمشان را بسازندتابوت ساخته شده اينك فقط دربش را كم دارد و پيكر معلم را كه از بستر بيماري به دقت كار بچه ها را رهبري مي كند اين قصه نيست ماجراي ون بيگا لرد معلم چهل ساله هلنديست كه در روزنامه خواندم حكايت غريبيست ...معلم مي خواهد معنايي مرگ و زندگي را اينگونه در آخرين لحظه هاي حيات به دانش آموزانش فرا دهد كنار پنجره مي روم آب دهانم را به سختی فرو می دهم بغض كلام كيميايي را در سيماي قدرت تجسم مي كنم " هنوز هم توي زندگي چيزهاي خوب براي ديدن وجود دارد"آه اي مرگ شريف تو مرا در بر گير من ندارم هوسي تا بريزم به پايش نفسي ....خسرو قاسمی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||