|
|
|
|
|
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی.....
واي چه خبره تو شهر اينهمه آدم از كجا آمده؟اصلاديگه نميشه را ه رفت -- بيا صغرا خانم بيا غر نزن -- من كه غر نمي زنم فقط حرفم اینه :با اين پادردلعنتي چه كمكي ميتونم بكنم ؟ چي مي خواي بخري؟ مش صفر گفت: حالا شدَ... پنجاه ساله كه خريد شب عيدرا با هم كرديم، توگفتي من خواستم، تو پسنديدي من هم خريدم، من تمام درو پیکر این شهر را باتو اومدم. حالام بسم الّله.. اين تو واين هم چندر غاز پول بازنشستگي من. مش صفرساكت شد تا عكس العمل حرفش را تو چهره بي بي ببينه صغري خانم خسته بودوبي رمق مثل هميشه اما اين خستگي چيزي از سيماي خواستني بي بي كم نمي كرد. بي بي صغري با لحن گرم هميشگي ش گفت: بلند شو مرد حالا كه اومدي بجنب ببين شهر چقدر شلوغه هوا هم سرده مي ترسم سرما بخوري سرفه هاتم كه ولت نكرده اصلا اين عيد همه چيزش خوبه جزهمين دردسر هاش. مش صفر باچند تا تك سرفه سينه ش را صاف كرد وگفت :اين سرفه بيش تر از سيگاره تا سرما خوردگي .بالاخره سر پيري ما هم شديم بزرگ فاميل لااقل سالي يكبار هم كه شده تواين ايام ياد آدم مي افتند. سراغ آدم را مي گيرند مي فهمي كه هنوز هستي زنده اي، وقتي اومدن ميشه فقط بشيني برو بر نگاشون كني؟بي بي صغرا گفت: بازم كه از بچه ها شاكي شدي اوناهم گرفتارن اونا هم بچه دارن حتي نوه هاتم به وسع خودشون درگيرزندگي اند.مش صفر گفت: نشد... نشد ديگه يادته اون سالي كه داداش اصغرت چار روز ديرتر اومد ديدنت چقدر گريه كردي و گله مند شدي مي گفتي من عمه خانم عالم و آدمم انوقت بچه هاي برادرم يك هفته ست هنوز ديدنم نيامدند. بي بي صغرا نفس عميقي كشيد و گفت راست ميگي خوب منم آدمم ديگه آدم وقتي دلش ميگيره يه چيزي ميگه ولي بخدا من نه ازكسي انتظار دارم نه گله مي كنم همه گرفتارند .درب مغازه اكبر آقا كه رسيدند مش صفر گفت: اينم شريني فروشي رفيق قديمي ما مي دونم كه مثل هميشه شيريني برنجي انتخاب اول صغرا خانمه از درب مغازه كه بيرون زدند چند جعبه شيريني وگز تو دست مش صفر بود.بي بي گفت مي خواي كمكت كنم مش صفر تندي جواب داد: نه خانم شما همين كه ما را همراهي مي كني و مرتب دستور ميدي مارا بس.صغرا خانم خنديد و مش صفر هم. كل خيابون هاي شهر رادور زدن، قيمت كردند، خريدند، يواش يواش خرت وپرت هاي تو دست مش صفر هم زياد مي شدند. روي سكوي بيروني يه گل فروشي نشستند.مش صفر سيگارش را روشن كرد.بي بي صغرا يه نگاه كرد به ظرف هاي سبزه اي كه توي پياده رو چيده بودند رو كرد به مش صفروگفت:ببين چقدر شبيه سبزه هايي شده كه خودم مي انداختم.مش صفر رفت يك پك محكم به سيگاري كه تازه روشن كرده بود زد و همين طور كه دود اونو از دهانش بيرون مي داد.گفت: سبزه هاي تو كجا واين ها كجا. اما بعد چند لحظه بلند شد وارد مغازه شد و چند دقيقه بعد با يك ظرف سبزه جلوي صغرا خانم ايستاد :بفرما خانم اين هم سبزه، بي بي تبسمي كرد و گفت من فقط گفتم قشنگه ، چرا خريدي ؟ حالا بردنش سخته . مش صفر جواب داد اين عيدي تو ، خوبه؟ -- باشه دستت درد نكنه ، آخه من بچه م كه عيدي بخوام ؟ مش صفر آخرين پك سيگارش را زد و گفت: آدم هرچي كه پير تر مي شه دلش كوچكتر مي شه ، بيشتر به بچگي ش نزديك مي شه، دل من اين روزا شده قد دل يه گنجشك، لنگ يه تلنگره.. .لب هاي مش صفر آرام لرزيدو چشماش برق زد يه نگاه كرد به پا هاي بي بي و گفت :بلند شو تا ماشين بگيرم بريم خيلي خسته ت كردم دوباره پاهات ورم مي كنه اذيت مي شي خونه كه رسيدن مش صفر همه چي را با نظر بي بي جاگير كرد نگران پا درد بي بي بود بي بي اما خسته تر از او كنار متكاي كه خودش درستش كرده بود خوابيده بود مش صفر آرام پتو را روي بدن بي بي كشيد در خونه را بي صدا بست تا بي بي راحت بخوابه سيگارش را روشن كرد و زل زد به آسمون هوا كمي سرد بود ولي مش صفر احساس مي كرد تنش داغه. ****** صداي اذان كه از مسجد محل بلند شد مش صفر بيدار بيدار بود- اگه بي بي از هيچكي انتظار نداشته باشه از من يكي خيلي داره يك ساعتي كه سال نو شده برم سراغش... مش صفر جعبه شيريني را برداشت سبزه را گذاشت رو پاكت شيريني و حركت كرد عيدت مبارك باشه صغري خانم بيا اينم شيريني مورد علاقه ت . سبزه را هم گذاشت بغلش درب گلاب را باز كرد و ريخت رو سنگ مزار بي بي همین طور که با دستاش سنگ روی قبر بی بی را می شست گفت : پا هات چطوره ؟ بازم درد داره؟ خسرو قاسمی ۸۵/۱۲/۲۹ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط khosroghasemi
|
|
||