به نام خالق هستی مرحوم مشیری می گوید: بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را دوستان خوبم نوشتن سخت است آگر بخواهي از دل بنویسی که غیر از آن نه نوشته که نشخوار است و البته من نه نویسنده ام و نه مدعی آن که قطره ای هستم ناچیزو نقطه ای در بیکران وجود فقط گاهی احساس می کنم چیزی در درونم می جوشد وحس غریبی در گوشه دلم خانه می کند وجودم لبریز از اشتیاق می شود و کلماتی به سرم می ریزد که نه زبانم را توان بیانشان است و نه قلمم را یارای نوشتن اگر چند سطری می نویسم فقط سر ریز موج های است که در اقیانوس وجودم سر می کشد و دیواره های خسته دلم را شلاق می زند رنج غریب و عزیزیست که به لذت هزار سر خوشی می ارزد... تا نظر شما چه باشد